۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

نقش ویژه و برجسته امام خمینی در ایجاد انقلاب اسلامی



منابع مقاله:
مدخلی بر انقلاب اسلامی و ریشه‏های آن، شفیعی‏فر، محمد ؛

یکی از عوامل مهم در روند انقلاب اسلامی ایران، امام (ره) بود که به واسطه نفوذ کلام و نیز مقام روحانی و معنوی‏اش تأثیر فوق العاده‏ای بر عکس العملهای مردم داشت.امام علاوه بر این که یک مرجع تقلید بود که به لحاظ شرعی و دینی مطاع اکثریت ملت ایران بود، یک مقتدای سیاسی و فرمانده انقلاب بود که همه نیروهای مبارز و انقلابی، حتی آنهایی که به مقام مذهبی امام بی‏توجه بودند، از ایشان تبعیت می‏کردند.مجموعه این دو، از امام شخصیت بانفوذ و مقتدری ساخته بود که قادر بود در عرض چند دقیقه‏میلیونها ایرانی را به خیابانها و تظاهرات بکشاند.
به همین دلیل شخصیت و نفوذ امام خمینی، و جایگاهش در ایران برای دولت هم به طور کامل شناخته شده بود و نفس وجود و حضور ایشان مهمترین خطر برای رژیم به حساب می‏آمد.در سخنرانی عصر روز عاشورا (13 خرداد 1342)، این موقعیت به طور کامل برجسته شد و شاه تصمیم گرفت که ایشان را بازداشت کند، اما پخش خبر دستگیری امام موج عظیم 15 خرداد را به وجود آورد .شخصیت امام به قدری مهم و کلیدی و برای مردم مورد احترام بود که یک قیام ملی اسلامی به عظمت 15 خرداد، فقط به خاطری دستگیری امام انجام شد و رژیم شاه بعد از آن چند ماه حکومت نظامی در تهران اعلام کرد.
رژیم شاه وقتی مواجه با قیام عظیم 15 خرداد شد، بخوبی دریافت که وزنه اساسی قیام، امام است و باید رضایت امام را جلب نموده، او را ساکت کند.این بود که امام را آزاد کرده، وزیر کشور را به دیدار امام فرستاد و برای دلجویی از امام دست به برخی اقدامهای مسخره زد، (1) به امید این که امام با اصول انقلاب سفید موافقت کند، برای رژیم خیلی مهم بود که امام با انقلاب سفید همراه شود و این امر فقط به خاطر نفوذ و موقعیت امام بود.
به هنگام تصویب لایحه کاپیتولاسیون نیز امام یک تنه در مقابل آن ایستاد و مردم را به مقاومت علیه آن دعوت کرد، تنها راهی که در مقابل رژیم وجود داشت، این بود که ایشان را تبعید کند.هدف شاه از تبعید امام، بی‏شک کاستن از نفوذ و شهرت و اعتبار امام و فراموش شدن ایشان از سوی مردم بود. (2) شاه فقط بدین طریق می‏توانست از مزاحمت امام راحت شود، محاکمه و اعدام ایشان برای رژیم به مصلحت نبود.اما باز هم محاسبه شاه درست از آب درنیامد و با وجود تبعید، امام همچنان به عنوان شخصیت طراز اول مطرح بود و هیچ کس نمی‏توانست جای ایشان را بگیرد.
همه تحقیقات و مطالعاتی که پیرامون انقلاب اسلامی انجام شده است، بدون‏استثنا به نقش برجسته امام اشاره و اذعان کرده‏اند، به طوری که می‏توان ادعا نمود که اگر ایشان در این دوره از تاریخ معاصر ایران وجود نداشتند، سرنوشت انقلاب اسلامی بسیار مبهم بود و بعید بود که این تحول عظیم در ایران رخ بدهد.
پی‏نوشت‏ها:
1.مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص .70
2.الگار، نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت، ص .70

نقش رهبری و مرجعیت امام خمینی (ره)


منابع مقاله:
چارچوبی برای تحلیل و شناخت انقلاب اسلامی در ایران، حشمت‏زاده، محمد باقر ؛


از ویژگیهای مهم این انقلاب که ناشی از همان ویژگی نخست می‏باشد، نقش دین، علماء دین و رهبری و هدایت انقلاب است.در حالیکه انقلابات دیگر به نوعی در مقابل دین و مذهب و ارباب کلیسا بود، این انقلاب با رهبری و هدایت عالمان دینی آغاز شد.در راس این رهبری شخص امام خمینی قرار داشت که بالاترین جایگاه دینی یعنی مرجعیت را دارا بود.مردان دینی ما در جنبش‏های اجتماعی و سیاسی معاصر همیشه نقش آفرین بوده‏اند اما اینکه یک مرجع دین بصورت یک رهبر سیاسی و اجتماعی جلودار باشد کمتر دیده شده است.رهبری ایشان ویژگیهای زیاد و برجسته‏ای داشت که بخصوص در مقایسه با سایر انقلابها ملموس می‏باشد.
اولا: به عنوان یک مرجع دینی امام پایگاه وسیع و عمیق مردمی داشت.
ثانیا: به عنوان بانی قیام پانزده خرداد و شجاعت و مدیریت‏بی‏مانندش در آن جریانات و ایام تبعید، به عنوان یک رهبر سیاسی و انقلابی شناخته می‏شد.
ثالثا: رهبری او قاطع و تام بود و فاصله ایشان تا رهبران رده بعدی بسیار مشخص بود.
رابعا: ایشان هم طراح و ایدئولوژیگ انقلاب بود و هم مدیر و مجری آن شد.

نقش امام خمینی در رهبری انقلاب اسلامی (2)


منابع مقاله:
پیرامون انقلاب اسلامی، مطهری، مرتضی؛


تحلیل ماهیت این انقلاب از تحلیل رهبری انقلاب جدا نیست و این مسئله در ارتباط با مسئله خودیابی ملت ما مطرح میشود.باید پرسید که چه شد امام خمینی رهبر مطلق شد، آن چنان که حتی آنهائیکه از نظر ایده و هدف در قطب مخالف ایشان جای داشتند، چاره‏ای جز اذعان به رهبری ایشان نداشتند.چرا سخنان امام اینهمه موج میآفرید؟ چرا اعلامیه‏های ایشان با نبودن امکانات و وسائل و با بودن اختناقها و شکنجه‏ها و خطر مرگها به سرعت در سراسر کشور پخش میشد؟
بی‏شک از جان گذشتگی و مبارزه خستگی ناپذیر با ظلم و ظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم، و صداقت و صراحت و شجاعت و سازش ناپذیری این رهبر در انتخاب او به مقام رهبری نقش داشته است، اما مطلب اساسی چیز دیگری است، و آن اینکه ندای امام خمینی از قلب فرهنگ و از اعماق تاریخ و از ژرفای روح این ملت برمیخاست، مردمیکه در طول چهارده قرن حماسه محمد، علی، زهرا، حسین، زینب، سلمان، ابو ذر...و صدها هزار زن و مرد دیگر را شنیده بودند و این حماسه‏ها با روحشان عجین شده بود، بار دیگر همان ندای آشنا را از حلقوم این مرد شنیدند .علی را و حسین را در چهره او دیدند، او را آینه تمام نمای فرهنگ خود که تحقیر شده بود، تشخیص دادند.
امام چه کرد؟
او به مردم ما شخصیت داد.خود واقعی و هویت اسلامی آنها را به آنان بازگرداند.آنها را از حالت خود باختگی و استسباع (1) خارج کرد این بزرگترین هدیه‏ای بود که رهبر به ملت داد، او توانست ایمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها را به خودشان مؤمن کند.او با صراحت اعلام کرد که تنها اسلام نجات بخش شماست.او جهاد اسلامی را مطرح کرد، امر بمعروف و نهی از منکر را مطرح کرد، وظیفه نوعی و دینی و بالاخره اجر و پاداش شهیدان را مطرح کرد، و مردمی که سالها این آرزو را که در زمره یاران امام حسین باشند در سر میپروراندند و هر صبح و شام تکرار میکردند یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما بناگاه خود را در صحنه‏ای مشاهده کردند آنچنانکه گویی حسین را بعینه میدیدند. مردم ما صحنه‏های کربلا، حنین، بدر، احد، تبوک، خیبر، و...را در جلوی خویش میدیدند و همین باعث شد که به پا خیزند و از سرچشمه عشق به خدا، وضو بسازند و یک سره بانک تکبیر بر هر چه ظلم و ستمگری است بزنند.
پی‏نوشت:
1ـ فلاسفه و حکما اصطلاحی دارند به نام استسباع که به فارسی آن را «شیرگیر» ترجمه کرده‏اند .
میگویند بعضی از حیوانات کوچک وقتی با حیوانات درنده‏ای روبرو میشوند ـ مثلا وقتی خرگوش با شیر مواجه میشود ـ حالت استسباع پیدا میکنند یعنی اراده فرار از آنها سلب میشود.قدرت تصمیم گیری را از دست میدهند.خودباخته و مفتون میشوند.نقطه مقابل استسباع، ایمان به خود پیدا کردن است.داستان آن صحابی فقیر را در زمان پیامبر (ص) شنیده‏اید که‏از شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست کمک کند، پیامبر در میان جمع سخن میگفت، در ضمن صحبت اشاره کرد به اینکه اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی هر کس بخدا توکل کند و تلاش شایسته نشان بدهد خدا به او کمک خواهد کرد.صحابی فقیر اینرا که شنید از محضر پیامبر بیرون آمد.روز بعد باز گرسنگی فشار آورد و این بار تصمیم گرفت که درخواست خود را با پیامبر در میان بگذارد.باز هم مثل روز گذشته پیامبر در میان جمع همان مسئله را مطرح کرد.مرد همانجا تصمیم گرفت که هر طوری شده کاری پیدا کند.به خانه برگشت و از همسایه‏ها مقداری طناب و تیشه امانت گرفت و به عزم هیزم کنی به بیابان رفت.تا چند روز متوالی این کار را ادامه داد تااینکه به تدریج درآمدی پیدا کرد و توانست زندگی خود را از سختی و عسرت‏بیرون بیاورد.بعد از مدتی دوباره به سراغ پیامبر رفت و پیامبر به او فرمود: گفتم اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی طلب کمک از خدابهتر است و دیدی که خدا نیز دعوت تو را اجابت کرد و از فقر نجاتت داد. پیامبر به این ترتیب توانست او را به یاد نیرو و امکان و استعداد خودش بیاندازد، و از این طریق او را به حرکت و تلاش وادار کند .در مورد جوامع نیز همین وضع برقرار است.گاهی افراد ملتها در مقابل افراد ملل دیگر حالت خود باختگی و استسباع پیدا میکنند.ملت خود ما در دوران رژیم شاه چنین حالتی را داشت .ملتی که به حال استسباع میافتد تمام کرامتهای خود را فراموش میکند تا جائی که حتی به نوکری بیگانه و تقدیم کردن ثروتهای خود به او افتخار میکند.گاهی نیز ملتها ایمان به خود را بدست می‏آورند، تاریخ پیروزی ملتها، سرشار از این نمونه‏هاست.حماسه پرشور مردم وطن ما، در این زمینه شاهد بسیار خوبی است.ملت ما به همت و درایت امام خمینی‏توانست ایمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همین امر ضامن‏پیروزیش گردید.

نقش امام خمینی در رهبری انقلاب اسلامی (1)


منابع مقاله:
پیرامون انقلاب اسلامی، مطهری، مرتضی؛

بنابر این از نظر رهبری اینطور نبود که روز اول کسی خود را کاندیدا بکند و بعد مردم به او رأی بدهند و او را به رهبری انتخاب کنند و بدنبال آن، رهبر برای مردم تعیین خط مشی کند.واقعیت اینست که گروههای زیادی ـ از آنها که احساس مسئولیت می‏کنند ـ تلاش کردند که رهبری نهضت را بعهده بگیرند ولی تدریجا همه عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظر بگیرید که چه تعداد از قشرهای مختلف، مثلا از روحانیون ـ چه از مراجع و یا غیر مراجع ـ و یا از غیر روحانیون چه گروههای اسلامی و چه غیر اسلامی، در این انقلاب شرکت داشتند.در این نهضت افراد تحصیلکرده، افراد عامی، دانشجو، کارگرها، کشاورزان، بازرگانان همه و همه شرکت داشتند ولی از میان همه این افراد مختلف، تنها یک نفر، به عنوان رهبر انتخاب شد، رهبری که همه
گروهها او را برهبری پذیرفتند.اما چرا؟ آیا بدلیل صداقت رهبر بود؟ بیشک این رهبر صداقت داشت ولی آیا صداقت منحصر بشخص امام خمینی بود و کسی دیگر صداقت نداشت؟ البته می‏دانیم که چنین نیست و صداقت منحصر به ایشان نبود.آیا بدلیل شجاعت رهبر بود و اینکه تنها ایشان فرد شجاعی بودند و غیر از ایشان رهبر صدیق و صادق و شجاع دیگری وجود نداشت؟ البته کسان شجاع دیگری نیز بودند.آیا به این دلیل بود که ایشان از یک نوع روشن بینی برخوردار بودند و دیگران فاقد این روشن‏بینی بودند؟ آیا بدلیل قاطعیت رهبر بود و دیگران فاقد قاطعیت بودند؟ میدانیم که قاطعیت منحصر به ایشان نبود.درست است که همه این مزایا باعلی درجه در ایشان جمع بود، ولی چنین نیست که این مزایا ـ لا اقل با شدت و گسترش کمتر ـ در دیگران نبود، پس چه شد که جامعه خودبخود ایشان را، و فقط ایشان را به رهبری انتخاب کرد و هیچ فرد دیگری را در کنار ایشان به رهبری نپذیرفت؟
پاسخ این سؤال برمی‏گردد به یک سؤال اساسی که در فلسفه تاریخ مطرح می‏شود و آن این است که آیا تاریخ شخصیت را میسازد و یا شخصیت تاریخ را، آیا نهضت رهبر را می‏سازد و یا رهبر نهضت را؟ اجمالا میدانیم که نظریه صحیح در این مورد اینست که، یک اثر متقابل میان این دو، یعنی میان نهضت و رهبر است.میباید از یک طرف یک سلسله مزایا و امتیازات در رهبر باشد و از طرف دیگر نیز خصوصیاتی در نهضت وجود داشته باشد. مجموع این شرایط است که فرد را بمقام رهبری می‏رساند.امام ـ خمینی به این علت رهبر بلا منازع و بلا معارض این نهضت شد که علاوه براینکه واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود، ایشان در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت.حال آن که دیگران ـ آنها که برای کسب مقام رهبری نهضت تلاش می‏کردند ـ به اندازه ایشان در این مسیر قرار نداشتند.
معنی این سخن این است که امام خمینی با همه مزایا و برتریهای شخصی که دارد اگر اهرمهائی که روی آنها دست می‏گذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت درمیآورد، از نوع اهرمهائی بود که دیگران روی آن فشار می‏آوردند و اگر منطقی که ایشان بکار میبرد نظیر منطق دیگران بود، امکان نداشت ایشان در بحرکت درآوردن جامعه موفقیتی کسب کند (1).
اگر امام عنوان پیشوائی مذهبی و اسلامی را نمی‏داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنائی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی‏داشت و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای پیامبر و ندای حضرت علی (ع) و یا ندای امام حسین (ع) است که از دهان این مرد بیرون می‏آید، محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما بوجود آید.
رمز موفقیت رهبر در این بود که مبارزه را در قالب مفاهیم اسلامی به پیش برد.ایشان با ظلم مبارزه کرد ولی مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کرد، امام از طریق القای این فکر که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود، یک مسلمان نباید تن به
اختناق بدهد، یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که ذلیل باشد، مؤمن نباید زیر دست و فرمانبر کافر باشد (2) ، با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه کرد، مبارزه‏ای تحت لوای اسلام، و با معیارها و موازین اسلامی.
از جمله اقدامات اساسی این رهبر، مخالفت جدی و دامنه ـ دار با مسئله جدائی دین از سیاست بود.شاید فضل تقدم در این زمینه با سید جمال باشد.سید جمال شاید نخستین کسی بود که احساس کرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حرکتی ایجاد کند باید به آنها بفهماند که سیاست از دین جدا نیست، این بود که او این مسئله را بشدت در میان مسلمین مطرح کرد، بعدها استعمار ـ گران تلاش زیادی کردند تا در کشورهای مسلمان رابطه دین و سیاست را قطع کنند.
از جمله این تلاشها، طرح مسئله ایست بنام «علمانیت» (3) که بمعنی جدائی دین از سیاست است.بعد از سید جمال در کشور ـ های عربی و بخصوص در مصر افراد زیادی پیدا شدند که با تکیه بر قومیت و در لباس ملی گرائی، عربیزم، و پان عربیزم به تبلیغ فکر جدائی دین از سیاست پرداختند.اخیرا هم شاهد بودید که انور ـ سادات همین مسئله را باز بار دیگر مطرح کرد، انور سادات در نطقهای اخیرش بخصوص بر این نکته تأکید می‏کرد که دین مال مسجد است و باید کار خود را در آنجا انجام دهد، مذهب اصولا نباید کاری به مسائل سیاسی داشته باشد.
در جامعه ما نیز این مسائل زیاد مطرح شده بود بطوریکه مردم تقریبا آن را پذیرفته بودند، اما همه دیدیم که وقتی از زبان یک مرجع تقلید، از زبان کسی که مردم، با وسواس کوشش می‏کنند تا کوچکترین آداب مذهبی خود را با دستورهای او منطبق بکنند، در کمال صراحت بیان شد که دین از سیاست جدا نیست و به مردم خطاب شد که اگر از سیاست کشور دوری کرده‏اید، در واقع از دین دوری کرده‏اید، مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعی بسیج عمومی اقدام کردند .و یا در نظر بگیرید که مسئله آزادی و آزادی خواهی در جامعه با شدت مطرح بود، با این حال چندان تأثیری در حال مردم نداشت.ولی وقتی همین مسئله از زبان رهبر مطرح شد، یعنی کسی که رهبر دینی و مذهبی است، مردم برای اولین بار دریافتند که آزادی یک موضوع صرفا سیاسی نیست، بلکه بالاتر از آن یک موضوع اسلامی است و این نکته روشن شد که یک نفر مسلمان باید آزاد زیست کند و باید آزادیخواه باشد.
در چند سال اخیر مسائلی در ایران بوجود آمد که از جنبه ـ های اقتصادی و سیاسی اهمیت چندانی نداشت، ولی از جنبه مذهبی آنهم از نظر شعائر مذهبی مهم بود و خود این مسائل در اوج دادن به نهضت نقش مؤثری داشتند.مثلا یکی از اشتباهات بسیار بزرگ عوامل رژیم این بود که بدلیل غرور فوق العاده‏ای که برایشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصمیم گرفتند که تاریخ هجری را به تاریخ به اصطلاح شاهنشاهی تبدیل کنند.اینکه تاریخ هجری باشد یا شاهنشاهی، از نظر اقتصادی و سیاسی تأثیر چندانی در حال مردم نداشت.ولی همین مسئله بشدت عواطف مذهبی مردم را جریحه‏دار کرد و وسیله خوبی برای کوبیدن رژیم بدست رهبر داد.رهبر بلافاصله با طرح این شعار که چنین عملی دشمنی با پیغمبر و دشمنی با اسلام است و معادل است با قتل عام هزاران نفر از عزیزان این مردم، موفق شد در مردم عصیان ایجاد کند و از تحریک وجدان اسلامی آنها به بهترین نحو در جهت پیشبرد نهضت بهره‏برداری نماید.
بنابراین با بررسی مسئله رهبری و کیفیت و نحوه آن، و با در نظر گرفتن اینکه مردم در میان افراد زیادی که صلاحیت رهبری داشتند کدام رهبر را انتخاب کردند (4) و با بررسی و تحلیل مسیری که این رهبر طی کرد و اهرمهائی که روی آنها تکیه نمود و منطقی که به کاربرد، به این نتیجه روشن و آشکار میرسیم که نهضت ما واقعا یک نهضت اسلامی بوده است.با آنکه نهضت از سوئی خواهان عدالت بود و از سوئی دیگر در جستجوی آزادی و استقلال، ولی عدالت را در سایه اسلام میخواست و استقلال و آزادی را در پرتو اسلام جستجو میکرد، و به عبارت بهتر نهضت ما همه چیز را با رنگ و بوی اسلامی طلب میکرد این، همان جهت مورد خواست و میل ملت بود. (5)
پی‏نوشت‏ها:
1ـ ...مثلا اگر مسئله وارد کردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی‏مردم و یا مفاهیمی نظیر آزادیخواهی و عدالت طلبی با معیارهای مکاتب شرق‏و غرب از طرف ایشان عرضه می‏گردید، بازتابی در جامعه ما نمی‏داشت.حال‏آنکه ایشان همین مفاهیم را با معیارهای اسلامی و با استفاده از فرهنگ‏بارور اسلامی به جامعه عرضه کرد و جامعه نیز با حسن تلقی با آنها برخورد نمود .
2ـ لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا (نساء ـ 141)
خدا هرگز برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط باز نخواهد نمود.
3ـ این کلمه ترجمه لغت«~ Secularism ~»است.
4ـ و به خصوص باید توجه داشت که این رهبر زوری نداشت تا بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند و کسی نیز او را منصوب نکرد و او خود را کاندیدا نکرده بود، بلکه انتخابش بطور طبیعی و خودبخود صورت گرفت.
5ـ یک نمونه ذکر کنم، دوستی دارم که در تمام زندگیش همواره در حال مبارزه با رژیم بوده است و در این زمینه از بذل جان و مال واقعا دریغ نداشته.او بدلیل روحیه خاصش، نسبت به مجاهدین که آنها هم موضعی مخالف رژیم داشتند، علاقه و گرایش عجیبی داشت.بعد از اینکه جریان به اصطلاح اپورتونیستی سازمان مجاهدین پیش آمد، من به شدت نگران حال‏این دوستم شدم.با خودم فکر کردم نکند که وقتی با این جریان برخوردمیکند بگوید اینکه اینها آمده‏اند و مارکسیست شده‏اند، مسئله مهمی نیست چون فعلا باید مبارزه کرد و مسئله مهم مبارزه است .اما بعد در جلسه‏ای که با او ملاقات کردم و نظرش را درباره مارکسیست شدن سازمان سؤال کردم، در جوابم جمله‏ای گفت که هرگز فراموش نمیکنم.گفت حقیقت این است که ما عدالت را هم در سایه خدا میخواهیم اگر بنا باشد عدالت باشد اما از نام‏خدا اثری نباشد.ما از چنین عدالتی بیزاریم.با چنین روحیه‏هائی بود که ملت ما موفق به بر پا کردن قیامی با این عظمت شد.

نطق تاریخی حضرت امام در عاشورای 1342


منابع مقاله:
تاریخ سیاسی بیست و پنج‏ساله ایران، ج 1، نجاتی، غلامرضا ؛

روز 13 خرداد 1342 به مناسبت عاشورای محرم 1383، آیت الله خمینی، در معیت چند تن از روحانیون، درصدد برآمدند به مدرسه فیضیه بروند و برای مردم سخنرانی کنند.کوشش رژیم برای منصرف ساختن ایشان از سخنرانی روز عاشورا به نتیجه نرسید.مقارن عصر، آیت الله خمینی، در حالی که هزاران تن، با فریاد «خمینی، خمینی‏» او را مشایعت می‏کردند، وارد مدرسه فیضیه شد.مقارن ساعت پنج‏بعد از ظهر، به منبر رفت و بیانات تاریخی خود را ایراد کرد.به لحاظ اهمیت این نطق و تاثیر آن در جامعه و تحولات شگرفی که در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران به وجود آورد، عینا نقل می‏شود: (1)
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم،
بسم الله الرحمن الرحیم
الآن عصر عاشوراست...گاهی که وقایع روز عاشورا را از نظر می‏گذرانم این سؤال برایم پیش می‏آید که اگر بنی امیه و دستگاه یزید بن معاویه تنها با حسین سر جنگ داشتند آن رفتار وحشیانه و خلاف انسانی چه بود که در روز عاشورا نسبت‏به زنهای بی پناه و اطفال بی گناه مرتکب شدند؟ ! زنان و کودکان چه تقصیر داشتند؟ طفل 6 ماهه حسین چه کرده بود؟ (گریه حضار) به نظر من آنها با اساس کار داشتند بنی امیه و حکومت‏یزید با خاندان پیغمبر مخالف بودند بنی هاشم را نمی‏خواستند و غرض آنها از بین بردن این شجره طیبه بود همین سؤال اینجا مطرح می‏شود که دستگاه جبار ایران با مراجع سر جنگ داشت، با علماء اسلام مخالف بود به قرآن چکار داشتند به مدرسه فیضیه چکار داشتند به طلاب علوم دینیه چکار داشتند؟ به سید 18 ساله ما چکار داشتند (گریه حضار) سید 18 ساله ما به شاه چه کرده بود؟ به دولت چه کرده بود؟ به دستگاه جبار چه کرده بود؟ (گریه شدید جمعیت) به این نتیجه می‏رسیم که اینها با اساس کار دارند، با اساس اسلام و روحانیت مخالفند، اینها نمی‏خواهند این اساس موجود باشد، اینها نمی‏خواهند صغیر و کبیر ما موجود باشد اسرائیل نمی‏خواهد در این مملکت علماء اسلام باشند، اسرائیل نمی‏خواهد در این مملکت دانشمند باشد، اسرائیل به دست عمال سیاه خود مدرسه فیضیه را کوبید، ما را می‏کوبد، شما ملت را می‏کوبد، می‏خواهد اقتصاد شما را قبضه کند، می‏خواهد تجارت و زراعت‏شما را از بین ببرد، می‏خواهد ثروتها را تصاحب کند، اسرائیل می‏خواهد به دست عمال خود آن چیزهایی را که مانع هستند، آن چیزهایی را که سد راه هستند از سر راه بردارد.قرآن سد راه است‏باید برداشته شود، روحانیت‏سد راه است‏باید شکسته شود، مدرسه فیضیه و دیگر مراکز علم و دانش سد راه است‏باید خراب شود، طلاب علوم دینیه ممکن است‏بعدها سد راه بشوند باید کشته شوند، از پشت‏بام پرت شوند، باید سر و دست آنها شکسته شود، برای اینکه اسرائیل به منافع خودش برسد دولت ایران به تبعیت از اغراض و نقشه‏های اسرائیل به ما اهانت کرده و می‏کند.
شما اهالی محترم قم ملاحظه فرمودید آن روز که آن رفراندوم غلط، آن رفراندوم مفتضح انجام گرفت، آن رفراندومی که بر خلاف مصالح ملت ایران بود با زور سر نیزه اجرا شد، در کوچه‏ها و خیابانهای قم، در مرکز روحانیت، در جوار فاطمه معصومه (ع) مشتی اراذل و اوباش را راه انداختند، در اتومبیلها نشاندند و گفتند مفتخوری تمام شد! ، پلو خوری تمام شد! آیا این طلاب علوم دینیه که لباب عمرشان را، موقع نشاطشان را در این حجرات می‏گذرانند و ماهی 40 الی صد تومان بیشتر ندارند مفتخورند!؟ ولی آنهایی که یک قلم در آمدشان هزار میلیون تومان است مفتخور نیستند؟ آیا ما مفتخوریم که مرحوم حاج شیخ عبد الکریم ما وقتی که از دنیا می‏روند همان شب آقا زاده‏هایش شام نداشتند (گریه جمعیت) ما که مرحوم بروجردی ما وقتی که از دنیا می‏روند ششصد هزار تومان (بابت‏شهریه حوزه‏ها) قرض باقی می‏گذارند ایشان مفتخورند؟ ولی آنهایی که بانکهای دنیا را از دسترنج مردم فقیر انباشته‏اند، کاخهای عظیم را روی هم گذاشته‏اند باز هم ملت را رها نمی‏کنند و باز هم دنبال این هستند که منافع این کشور را به جیب خود و اسرائیل برسانند مفتخور نیستند؟ باید دنیا قضاوت کند، باید ملت قضاوت کند که مفتخور کیست؟ ! ...من به شما نصیحت می‏کنم، ای آقای شاه، ای جناب شاه، من به تو نصیحت می‏کنم، دست از این اعمال و رویه بردار، من میل ندارم که اگر روزی اربابها بخواهند تو بروی مردم شکر گزاری کنند، من نمی‏خواهم تو مثل پدرت بشی.
شما ملت ایران به یاد دارید، پیر مردها، 40 ساله‏ها حتی 30 ساله‏هایتان نیز یاد دارند که در جنگ دوم جهانی سه دولت اجنبی به ما حمله کردند، شوروی و انگلستان و آمریکا به ایران ریخته مملکت ما را قبضه کردند اموال مردم در معرض تلف بود نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می‏داند مردم خوشحال بودند که پهلوی رفت! من نمی‏خواهم تو این طور باشی، من میل ندارم تو مثل پدرت بشی، نصیحت مرا بشنو، از روحانیت‏بشنو، از علماء اسلام بشنو، اینها صلاح ملت را می‏خواهند اینها صلاح مملکت را می‏خواهند.از اسرائیل نشنو، اسرائیل به درد تو نمی‏خورد.بدبخت‏بیچاره، چهل و پنج‏سال از عمرت میره یک کمی تامل کن یک کمی تدبر کن، یک قدری عواقب امور را ملاحظه کن، کمی عبرت بگیر، عبرت از پدرت بگیر، اگر راست می‏گویند که تو با اسلام و روحانیت مخالفی بد فکر می‏کنی، اگر دیکته می‏کنند به دست تو می‏دهند در اطراف آن فکر کن، چرا بی تامل حرف می‏زنی؟ آیا روحانیت نجس است؟ اگر اینها حیوان نجس هستند چرا این ملت دست آنها را می‏بوسد؟ آیا ما حیوان نجس هستیم؟ ! (گریه جمعیت) خدا کند که مراد تو از این جمله که (اینها مثل حیوان نجس هستند) علما و روحانیت نباشد و گرنه تکلیف ما با تو مشکل می‏شود و تکلیف تو مشکلتر می‏گردد نمی‏توانی زندگی کنی، ملت نمی‏گذارند که با این وضع ادامه دهی، آیا روحانیت و اسلام ارتجاع سیاه است؟ لکن تو مرتجع سیاه انقلاب سفید کردی؟ انقلاب سفید به پا کردی؟ چه انقلاب سفیدی کرده‏ای؟ چرا این قدر می‏خواهی مردم را غافل کنی؟ چرا مردم را این قدر تهدید می‏کنی؟
امروز به من خبر دادند که عده‏ای از وعاظ و خطباء تهران را برده‏اند سازمان امنیت و تهدید کرده‏اند که از سه موضوع حرف نزنند:
1) از شاه بد گویی نکنند.
2) به اسرائیل حمله نکنند.
3) نگویند که اسلام در خطر است و دیگر هر چه بگویند آزادند.
تمام گرفتاریها و اختلافات ما در همین سه موضوع نهفته است.اگر از این سه موضوع بگذریم دیگر اختلافی نداریم و باید دید که اگر ما نگوییم اسلام در معرض خطر است، آیا در معرض خطر نیست؟ اگر ما نگوییم شاه چنین و چنان است آیا آن طور نیست؟ اگر ما نگوییم اسرائیل برای اسلام و مسلمین خطرناک است آیا خطرناک نیست؟ و اصولا چه ارتباطی و تناسبی بین شاه و اسرائیل است که سازمان امنیت می‏گوید از شاه صحبت نکنید، از اسرائیل نیز صحبت نکنید؟ آیا به نظر سازمان امنیت‏شاه اسرائیلی است؟ آیا به نظر سازمان امنیت‏شاه یهودی است؟ !
آقای شاه! شاید اینها می‏خواهند تو را یهودی معرفی کنند که من بگویم کافری تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند؟ ! تو نمی‏دانی اگر یک روز صدایی دریابد، ورق برگردد هیچ کدام از اینها که اکنون دور تو را گرفته‏اند با تو رفیق نیستند.اینها رفیق دلارند، اینها دین ندارند اینها وفا ندارند، دارند همه چیز را به گردن توی بیچاره می‏گذارند، آن مردک که حالا اسم او را نمی‏برم آنگاه که دستور دادم گوش او را ببرند نام او را می‏برم (احساسات شدید مردم) آمد به مدرسه فیضیه و سوت کشید کاماندوها اطراف او مجتمع شدند، فرمان حمله داد بریزید، بکوبید، تمام حجرات را غارت کنید، همه‏چیز را از بین ببرید، وقتی که از او می‏پرسی که چرا این جنایات را کردید، می‏گوید شاه گفته است، فرمان ملوکانه است که مدرسه فیضیه را خراب کنیم اینها را بکشیم، نابود کنیم!
مطالب خیلی زیاد است‏بیشتر از آنها است که شما تصور می‏کنید، حقایقی در کار است، مملکت ما، اسلام ما، در معرض خطر است، آن چیزی که در شرف تکوین است‏سخت ما را نگران و متاسف ساخته است از وضع ایران، از وضع این مملکت‏خراب از وضع این هیئت دولت و از وضع این سردمداران حکومت نگران و متاسف هستیم و از خداوند بزرگ اصلاح امور را خواهانیم.»
در این سخنرانی، که به زبان ساده ایراد شد و درک آن برای مردم کوچه و بازار بسیار آسان بود، محمد رضا شاه، برای نخستین بار از سوی یک شخصیت روحانی مورد سؤال، انتقاد، سرزنش و حمله قرار گرفته بود.غول وحشت و هراسی که نام شاه طی سالهای متمادی در اذهان جای داده بود، درهم شکسته شد.آیت الله روح الله خمینی در حضور دهها هزار تن مستمع، شاهنشاه را «آقای شاه!» «تو!» «بیچاره!» «بدبخت!» خطاب کرده بود! بت‏بزرگ سخت ضربه خورده بود، اقتدار رژیم کودتا و ترس و وحشتی که از سازمان امنیت مخوف او، در اذهان وجود داشت، آسیب دیده بود....
به گمان ما، نطق روز 13 خرداد 1342 آیت الله خمینی، نقطه عطفی است در تاریخ معاصر ایران، نمودی است از یک حرکت پهلوانی و واکنش شدیدی است در برابر ستمگریهای محمد رضا شاه....بپذیریم، یا نپذیریم، سخنان آن روز آیت الله خمینی، رژیم شاهنشاهی را تکان داد.سخت هم تکان داد و شمارش معکوس از همان روز شروع شد.ابعاد ماجرا، وسیعتر از آن بود که بتوان از راه تهدید، یا وعده و وعید، با آن مقابله کرد.
شاه، به شیوه معمول، و با اتکاء به پشتیبانی آمریکا، در برابر این تهدید، به سیاست‏خشونت و سرکوب متوسل شد و دستور بازداشت آیت الله خمینی را صادر کرد.
پی‏نوشت:
1. بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، صفحات 65- 456.

منطق تحول اندیشه و عمل سیاسی امام خمینی (ره)



منابع مقاله:
جرعه جاری، ذوعلم، علی ؛

منابع مهم اندیشه سیاسی امام عبارت‏اند از: کشف الاسرار، کتاب البیع، مصاحبه‏ها، مخصوصا مصاحبه‏هایی که در ایام اقامت در پاریس داشته‏اند و نامه‏ها، مخصوصا نامه‏هایی که در اواخر عمر مبارک خود صادر فرمودند.
الف. کشف الاسرار: این کتاب در سال 1323 ه.ش به نگارش درآمد و هدف عمده از تحریر آن پاسخگویی به اتهاماتی بود که نویسنده «اسرار هزار ساله» و دیگران به اسلام و علما زده بودند. در ضمن رد این اتهامات بود که حضرت امام حمله‏های تندی علیه رژیم پهلوی، بویژه علیه رضاخان داشتند. همچنین در بخشهایی از این کتاب مطالبی آمده است که مربوط به اندیشه سیاسی ایشان می‏شود. آنچه برای برخی از افراد ایجاد سؤال کرده است همین مطالب است. چرا که در برخی از این مطالب به نظر می‏رسد حکومت سلطنتی مورد تأیید قرار داده شده و حضرت امام سعی کرده است بگوید علما از قدیم الایام با آن همکاری داشته‏اند و در پاره‏ای از مطالب، حکومت سلطنتی به شرط نظارت علما بر آن مورد تأیید قرار گرفته است و در بخشی از مطالب اساسا حکومت سلطنتی نفی و حکومت اسلامی به جای آن پیشنهاد شده است. نظریه اخیر بعدها از سوی امام شرح و بسط بیشتری یافت و با تشکیل نظام جمهوری اسلامی وارد مرحله نوینی شد. در اینجا مطالب کشف الاسرار را می‏آوریم و با توجه به اهمیت آنها، از زاویه بحث این پژوهش، تأملات بیشتری در آنها می‏کنیم.
.1 در یک مورد می‏خوانیم:
«ما ذکر کردیم که هیچ فقیهی تا کنون نگفته و در کتابی هم ننوشته که ما شاه هستیم یا سلطنت حق ما است. آری آنطور که ما بیان کردیم اگر سلطنتی و حکومتی تشکیل شود هر خردمندی تصدیق می‏کند که خوب است و مطابق مصالح کشور و مردم است. البته تشکیلاتی که بر اساس احکام خدا و عدل الهی تأسیس شود بهترین تشکیلات است لکن اکنون که آن را از آنها نمی‏پذیرند، اینها هم با این نیمه تشکیلات هیچگاه مخالفت نکرده و اساس حکومت را نخواستند بهم بزنند و اگر گاهی هم با شخص سلطانی مخالفت کردند مخالفت با همان شخص بوده از باب آن که بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادند و گرنه با اصل اساس سلطنت تا کنون از این طبقه مخالفتی ابراز نشده، بلکه بسیاری از علماء بزرگ عالی مقام در تشکیلات مملکتی با سلاطین همراهی‏ها کردند مانند خواجه نصیر الدین و علامه حلی و محقق ثانی و شیخ بهایی و محقق داماد و مجلسی و امثال آنها. [..]. مجتهدین همیشه خیر و صلاح کشور را بیش از همه می‏خواهند.» (1)
برخی خواسته‏اند از مطالب مذکور نتیجه بگیرند که گویا امام با حکومت سلطنتی مخالفتی نداشته‏اند.
.2 اما در همین کشف الاسرار از نوع و بلکه از انواع دیگری از حکومت هم یاد شده است. به این بخش از متن کشف الاسرار توجه کنید:
«ما که می‏گوییم حکومت و ولایت در این زمان با فقها است نمی‏خواهیم بگوییم فقیه هم شاه و هم وزیر و هم نظامی و هم سپور است بلکه می‏گوییم همانطور که یک مجلس مؤسسان تشکیل می‏شود از افراد یک مملکت و همان مجلس، تشکیل یک حکومت و تغییر سلطنت می‏دهد و یکی را به سلطنت انتخاب می‏کند (2) و همانطور که یک مجلس شوری تشکیل می‏شود از یک عده اشخاص معلوم الحال و قوانین اروپایی یا خود درآری را بر یک مملکت، که همه چیز آنها مناسب با وضع اروپا نیست تحمیل می‏کنند و همه شماها کورکورانه آن را مقدس می‏شمرید و سلطان را با قرارداد مجلس مؤسسان سلطان می‏دانید و به هیچ جای عالم و نظام مملکت بر نمی‏خورد، اگر یک همچو مجلس از مجتهدین دیندار که هم احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهای نفسانیه عاری باشند و آلوده به دنیا و ریاست آن نباشند و جز نفع مردم و اجرای احکام خدا غرضی نداشته باشند، تشکیل شود و انتخاب یک نفر سلطان عادل کنند که از قانونهای خدایی تخلف نکند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نکند به کجای نظام مملکت برخورد می‏کند؟» (3)
با تأمل در متن مذکور به نظر می‏رسد که حکومت سلطان عادل که تحت نظارت علما و با نصب آنها به اداره امور بپردازد بدون اشکال است و لااقل به نظر امام می‏توان از این نوع حکومت سخن گفت. البته روشن نشده است که این سلطان عادل لازم است فقیه باشد یا خیر؟ در هر صورت تأکیدی بر فقاهت سلطان نشده است.
برخی مطالب ارائه شده در مصاحبه‏های اوان وقوع انقلاب نیز نزدیک به مطالب مذکور است . امام در پاسخ به سؤالی می‏گوید:
«من در آینده [پس از پیروزی انقلاب اسلامی‏] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت؛ نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می‏کنم و اگر چنانکه خیانتکاری در کار باشد با او مبارزه می‏کنم، لکن من در خود دولت هیچ نقشی ندارم.» (4)
.3 در کشف الاسرار مطالبی آمده که نشان می‏دهد امام هیچیک از دو نوع حکومتی را که ذکر شد مشروع نمی‏داند. بلکه در نظر ایشان حکومت مشروع حکومت الهی است که فقیه جامع الشرایط در رأس آن باشد، بنگرید:
«جز سلطنت خدایی همه سلطنتها بر خلاف مصلحت مردم و جور است و جز قانون خدایی همه قوانین باطل و بیهوده است.» (5)
حضرت امام در رد ادعای نویسنده اسرار هزار ساله، که گفته است: هیچ دلیلی بر این مطلب که حکومت حق فقیه است وجود ندارد، چنین سخن گفته است:
«مبانی فقهی عمده‏اش اخبار و احادیث ائمه است که آن هم متصل است به پیغمبر خدا و آن هم از وحی الهی است.» (6)
آنگاه حضرت امام به ذکر چند حدیث پرداخته است، ذیل یکی از این احادیث حضرت امام چنین نتیجه گرفته است:
«پس معلوم شد آنهایی که روایت سنت و حدیث پیغمبر می‏کنند، جانشین پیغمبرند و هر چه برای پیغمبر از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است برای آنها هم ثابت است زیرا که اگر حاکمی کسی را جانشین خود معرفی کرد معنی‏اش آن است که کارهای او را در نبودنش او باید انجام دهد.» (7)
در جمله فوق دقت کنید، با این که جمله مذکور در کشف الاسرار آمده است اما تمامی اندیشه سیاسی امام را، حتی ولایت مطلقه فقیه را که در روزهای پایانی عمر خویش به تبیین بخشهایی از آن پرداختند، در بر دارد. این سه نظریه چگونه با یکدیگر قابل جمع است؟ به نظر من آنان که کشف الاسرار را در تبیین اندیشه سیاسی امام نادیده می‏گیرند، از این جهت که پاره‏ای از افکار مطرح شده در این کتاب با مبحث ولایت فقیه قابل جمع نیست، کار درستی نمی‏کنند، بلکه عظمت امام این است که اصالت فکرش را در کشف الاسرار هم بتوانیم نشان دهیم. در ادامه این پژوهش این مسأله روشن خواهد شد و وجه علمی تفاوت نظریات مذکور را بیان خواهیم کرد. در ادامه نظریه سوم را در منابع بعدی به نحو روشن‏تر و شفاف‏تر حضرت امام تبیین کرده است. گمان می‏کنم خوانندگان با مباحث بعدی به مقدار لازم آشنایی دارند . لذا در اینجا به قدر لازم اکتفا می‏کنیم و فقط به ذکر برخی نکات، که در جهت اهداف این پژوهش است و به ایضاح بیشتر بحث کمک می‏کند می‏پردازیم.
ب. کتاب البیع: امام خمینی (ره) در اول بهمن 1348 ه.ش، در اثنای بحث فقهی «مکاسب» موضوع «ولایت فقیه» را محور تدریس خویش قرار داد. در این درس، که محتوای آن هم در کتاب البیع آمده است و هم به صورت مستقل در همان زمان توسط شاگردان ایشان منتشر شد، آمده است که :
«بر تمام مسلمانان و پیشاپیش آنان بر علمای روحانی و طلاب حوزه‏های علمیه اسلامی واجب است که علیه سمپاشیهای دشمنان اسلام، به هر وسیله ممکن، قیام کنند، تا این که بر همگان آشکار شود که اسلام برای اقامه حکومتی عدل گستر آمده است.» (8)
برای پرهیز از تفصیل، به چند نکته اساسی که در این درسها مطرح شد، به اختصار اشاره می‏کنیم . در مورد لزوم برپایی حکومت اسلامی متذکر شده‏اند که:
«احکام اسلامی، اعم از قوانین اقتصادی و سیاسی و حقوقی، تا روز قیامت باقی و لازم الاجرا است. [..]. این بقا و دوام همیشگی احکام، نظامی را ایجاب می‏کند که اعتبار و سیادت این احکام را تضمین کرده، عهده‏دار اجرای آنها شود، چه اجرای احکام الهی جز از رهگذر بر پایی حکومت اسلامی امکان پذیر نیست.» (9)
درباره اهداف حکومت اسلامی فرموده‏اند:
«لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه و رفع ظلم و حراست مرزهای کشور و جلوگیری از تجاوز بیگانگان، از بدیهی‏ترین امور است، بی آنکه بین زمان حضور و غیبت امام و این کشور و آن کشور فرقی باشد.» (10)
و نتیجه گرفته‏اند که:
«پس اقامه حکومت و تشکیل دولت اسلامی بر فقیهان عادل، واجب کفایی است.» (11)
بر همین اساس است که در اندیشه سیاسی امام، فقها مکلف بودند برای «تحصیل» حکومت تلاش کنند و البته «اگر یکی از فقیهان زمان به تشکیل حکومت توفیق یافت، بر سایر فقها لازم است که از او پیروی کنند.» (12)
ج. نامه‏ها: با پیروزی انقلاب اسلامی و به ثمر رسیدن اندیشه سیاسی حضرت امام و تشکیل حکومت اسلامی در قالب «جمهوری اسلامی» در مرحله عمل مشکلاتی پیش آمد که راهگشای این مشکلات تفکر سیاسی حضرت امام بود که در صحنه عمل توانایی خود را نشان می‏داد. از قبیل تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام و قرار گرفتن احکام حکومتی در کنار احکام اولیه و ثانویه . واکنشهایی که از سوی برخی افراد و محافل، بویژه در قبال احکام حکومتی، ابراز شد سبب شد تا حضرت امام برخی از ابعاد اختیارات حکومت اسلامی و ولی فقیه را تبیین نماید. در یکی از این تلاشها حضرت امام چنین نوشت:
«آنچه گفته شده است تا کنون، یا گفته می‏شود ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهیه است . آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض می‏کنم فرضا چنین باشد، این از اختیارات حکومت است.» (13)
آنچه در اندیشه سیاسی امام اتفاق افتاده است، در عمل سیاسی ایشان نیز حضور داشته است . به عنوان مثال تاریخ مبارزات سیاسی امام نشان می‏دهد که ایشان از آغاز مبارزات شعار نفی سلطنت نداده‏اند، بلکه در ابتدا تقاضاهای ایشان متوجه انجام برخی اصلاحات در سازمان سیاسی و فرهنگی جامعه و جلوگیری از تخلفات شرعی و قانونی بوده است. مثلا امام در نامه‏ای به محمدرضا پهلوی گوشزد می‏کند که به اسد الله علم در این بدعتی که می‏خواهد به اسم انجمنهای ایالتی و ولایتی انجام دهد تذکر دادم و مفاسدش را گوشزد کردم اما توجه نکرد . و سپس ادامه می‏دهد که:
«این جانب به حکم خیرخواهی برای ملت اسلام، اعلیحضرت را متوجه می‏کنم به این که اطمینان نفرمایید به عناصری که با چاپلوسی و اظهار چاکری و خانه‏زادی، می‏خواهند تمام کارهای خلاف دین و قانون را کرده به اعلیحضرت نسبت دهند و قانون اساسی را که ضامن ملیت و سلطنت است با تصویبنامه خائنانه و غلط از اعتبار بیندازند. تا نقشه‏های شوم دشمنان اسلام و ملت را عملی کنند. انتظار ملت مسلمان آن است که با امر اکید، آقای علم را ملزم فرمایید از قانون اسلام و قانون اساسی تبعیت کند و از جسارتی که به ساحت مقدس قرآن کریم نموده استغفار نماید و الا ناگزیرم در نامه سرگشاده به اعلیحضرت مطالب دیگری را تذکر دهم. از خداوند تعالی استقلال ممالک اسلامی و حفظ آن را از آشوب مسألت می‏نمایم.» (14)
روشن است که رفتار سیاسی حضرت امام در جریان لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در چارچوب دولت مشروطه و نظارت عالیه قابل تفسیر است.چنانکه رفتار سیاسی حضرت امام در سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حتی در بیشتر موارد قبل از انقلاب، در چارچوب نظریه ولایت فقیه و حاکمیت فقها قابل تفسیر است.اکنون نوبت آن است که وارد بحث منطق تحول در اندیشه و عمل سیاسی حضرت امام شویم.
منطق تحول اندیشه و عمل سیاسی امام خمینی (ره)
بحث منطق تحول اندیشه و عمل سیاسی حضرت امام را در دو مقام پی‏گیری می‏کنم، ابتدا لازم است به تلاش برخی از متفکران از حل این مسأله اشاره کنم و سپس به آنچه در نظر نگارنده صائب‏تر است.
الف.پاسخهای ارائه شده: یکی از تلاشهای خیلی خوب و قابل توجه از نظر علمی کاری است که توسط آقای سید علی قادری در باب اندیشه سیاسی حضرت امام انجام شده است.وی‏برای این که منطق تحول افکار امام را نشان دهد و نیز به جهات دیگر، که مد نظر ما در این پژوهش نیست از قبیل دسته بندی حوزه‏های معرفت سیاسی امام، معرفت سیاسی را در پنج حوزه قابل طبقه بندی دانسته است، این طبقات عبارت‏اند از:
1 ـ حوزه علم سیاست.
2 ـ حوزه حوادث سیاسی.
3 ـ حوزه تحلیل سیاسی.
4 ـ حوزه آرای سیاسی.
5 ـ حوزه اندیشه سیاسی. (15)
به نظر آقای قادری حضرت امام در حوزه علم سیاست مطلبی ندارند.چون حوزه علم سیاست یعنی «مجموعه‏ای از تئوری‏ها، فرضیه‏ها و قضایایی که قابلیت اثبات و ابطال دارند و اثبات و ابطال آنها به روش‏های علمی ممکن است.»«اگر سؤال شود: فرضیه‏ها و کشفیات عملی حضرت امام (ره) در موضوعات علم سیاست چیست؟ پاسخ روشن آن این است که در حال حاضر هیچ.چرا که معظم له به این معنی عالم علم سیاست نبودند.» (16)
حوزه علم به حوادث سیاسی نیز بسیار وسیع است.به گونه‏ای که تقریبا نمی‏توان از یک انسان انتظار داشت که بر همه حوادث و اخبار سیاسی در سطح جهان آگاهی داشته باشد. «حضرت امام جریانات کلی پی در پی تاریخی را به خاطر داشتند» .
در حوزه تحلیل سیاسی حضرت امام تحلیل گری قوی بودند.این تحلیل‏ها مبتنی بر اصولی بود که حضرت امام به آنها اعتقاد داشت.
آرای سیاسی از اندیشه سیاسی جدا است.در تعریف نویسنده مذکور آرای سیاسی:
«مجموعه‏ای است که از نظرات افراد نسبت به موضوعاتی که به اداره امور اجتماعی ارتباط می‏یابد.» (17)
ویژگیهای آرای سیاسی از این قرار است:
1.آرای سیاسی از نوع قضایای شخصیه است و اگر به قضایای کلی هم میل کند در حد قضایای مهمله باقی می‏ماند و به حد قضایای طبیعیه پیش نمی‏رود..خصیصه آرای سیاسی گم بودن مبانی آن است.
3.همه افراد در این حوزه دارای نظر هستند.
4.آرای سیاسی معرفتی شخصی است، یعنی ماهیت آن کثرت گرا است و در مبانی وحدت ندارد.عواملی مانند سن، نوع مطالعات، وضعیت اقتصادی، جهان بینی، شغل، رفاقت، رقابت، مکان زیست و زمان، نزدیکی و دوری به قدرت و بسیاری از مقولات دیگر، از عواملی هستند که بطور مستقیم یا غیر مستقیم در شکل گیری آرای سیاسی تأثیر دارند.
به نظر آقای قادری:
«حضرت امام (ره) بارها نظرات سیاسی خود را تغییر داده‏اند و این تغییر نه تنها از ارزشهای والای ایشان نمی‏کاهد، بلکه بر عکس، یکی از نکات مثبت و قوت معظم له است.چنانکه وقتی امروز می‏شنویم که پیامبر اکرم (ص) در جنگ بدر بر سر چگونگی چادر زدن در کنار چاهها، با پیشنهاد یک فرد عادی تصمیمشان را تغییر می‏دهند، به وجد می‏آییم.» (18)
در حالی که حوزه آرای سیاسی، حوزه روندهای متغیر است، حوزه اندیش سیاسی حوزه روندهای ثابت است.به نظر نویسنده مذکور، حضرت امام از اندیشه سیاسی ثابتی برخوردار بوده است و آنچه تغییر می‏کرده مربوط به حوزه آرای سیاسی ایشان است که قابل نقد و بررسی و در نتیجه تغییر بوده است.در نظر نویسنده مقاله «امام خمینی (ره) در پنج حوزه معرفت سیاسی» ، «اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است که به طور مستقیم به اداره امور جامعه مرتبط باشد.» (19) به نظر وی امهات اندیشه سیاسی امام از این قرار است:
1.در تقسیم بندی اندیشه‏ها به دینی و غیر دینی، اندیشه‏های سیاسی امام کاملا دینی است .چون از مبانی دینی انتزاع شده است.
2.در اندیشه سیاسی امام دین از سیاست جدا نیست.
3.در اندیشه سیاسی امام، وجود حکومت، یک امر قهری است.
4.اصل تأسیس حکومت اسلامی در اندیشه سیاسی امام امری واجب است اما نحوه تشکیل آن در حوزه آرای سیاسی ایشان قرار دارد و نه در حوزه اندیشه سیاسی..حکومت اسلامی در اندیشه سیاسی امام بر اساس ولایت فقیه بنا می‏شود. (20) چکیده نظر آقای قادری در اینجا به پایان می‏رسد.در یک جمله ایشان قائل است که آنچه در حوزه افکار سیاسی امام ثابت مانده مربوط به اندیشه سیاسی امام است و آنچه تغییر پیدا کرده مربوط به حوزه آرای سیاسی ایشان است.در حالی که این سخن، به نظر می‏رسد، ساده کردن مسأله و نادیده گرفتن بخشهایی از واقعیت است.گرچه اذعان می‏کنم که آقای قادری توانسته است تا حد زیادی تغییر و تحول در افکار امام را توضیح دهد، اما تحول در خود اندیشه را نتوانسته است توضیح دهد.فی المثل آنجا که امام از سلطنت مشروطه یاد می‏کند و یا از سلطنت مؤمن عادل زیر نظر مجتهد و مأذون از مجتهد به عنوان دو مدل از حکومت‏های مورد تأیید یاد می‏کند، این با حکومت مبتنی بر ولایت فقیه، که از نوع غیر سلطنتی است چگونه قابل جمع است؟ براستی کدام یک اندیشه و کدام در حوزه آرا قرار دارد؟
یکی دیگر از پژوهشگران، پس از آن که به نوعی تفاوت نظام‏های سیاسی در کتاب کشف الاسرار را متوجه شده و به آن اشاره کرده‏اند، در مقام پاسخ با پاک کردن صورت مسأله، از ارائه پاسخ خود را بی نیاز کرده‏اند.بنگرید:
«حکومت و ولایت فقیه عادل در عصر غیبت در این کتاب [یعنی کشف الاسرار] بدون توضیح وافی و توجه به فروع مسأله مطرح شده است و لذا این کتاب فی نفسه مرجع خوبی برای تبیین زوایای اندیشه امام در این باب نیست.» (21)
ب.پاسخ پیشنهادی نگارنده: برای این که منطق تحول در اندیشه و عمل سیاسی حضرت امام (ره) را، به عنوان یک متفکر و مصلح بزرگ اسلامی، درک کنیم لازم است بحث در مراحل زیر دنبال شود:
1.گفتمان‏های اندیشه سیاسی اسلامی.
2.جایگاه اندیشه سیاسی امام در این گفتمان‏ها.
3.اصول ثابت اندیشه سیاسی امام.
و در پایان نتیجه گیری.و اینک توضیح مطلب: .گفتمان‏های اندیشه سیاسی در اسلام
نگارنده نتیجه در این زمینه، در جای دیگر، به تفصیل سخن گفته است. (22) بر همین اساس در اینجا نتیجه مباحث، بدون پرداختن به نقد و بررسی آرای دیگران در این باب، که بناچار بحث را طولانی خواهد کرد، ارائه خواهد شد.
به نظر می‏رسد، در یک گفتمان سازی معطوف به هدف و غایت، بتوانیم میراث سیاسی اسلامی را، به هر مذهب و فرقه‏ای که تعلق داشته باشند، اعم از شیعه و سنی، در قالب سه گفتمان طبقه بندی کنیم:
الف.اندیشه‏های سیاسی انقلابی،
ب.اندیشه‏های سیاسی اصلاحی،
ج.اندیشه‏های سیاسی تغلبی.
اندیشه‏های سیاسی انقلابی اندیشه‏های هستند که در صدد تغییر صد در صد اوضاع هستند.مبانی این اندیشه صد در صد برخاسته از دین است و هدف، انجام تکلیف الهی است.
این سنخ از اندیشه‏ها هم در دوران معاصر یافت می‏شوند و هم در صدر اسلام.اندیشه سیاسی اسلام برای اولین بار توسط حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) ارائه شد، آن حضرت توانست با تکیه بر تعالیم اسلامی، جامعه جاهلی را تبدیل به جامعه اسلامی می‏کند و نابسامانی‏های مادی و معنوی را در مدتی کم از بین ببرد.همین است که حضرت علی (ع) فرمود:
«إن الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم نذیرا للعالمین و امینا علی التنزیل و انتم معشر العرب علی شر دین و فی شر دار، منیخون بین حجارة خشن و حیات صم، تشربون الکدر و تأکلون الجشب و تسفکون دماءکم و تقطعون ارحامکم.الاصنام فیکم منصوبه و الاثام بکم معصوبة» .
خداوند متعال محمد (ص) را تبلیغ کننده بر عالمیان و امین برای فرستادن قرآن و رسالت مبعوث نمود و در آن حال شما گروه عرب دارای بدترین دین بودید و در بدترین جامعه زندگی می‏کردید.در میان سنگهای سخت و مارهای ناشنوا سکنی داشتید، آبهای تیره می‏آشامیدید و غذای خشن می‏خوردید و خون‏های یکدیگر را می‏ریختید و ازخویشاوندان خود قطع رابطه می‏نمودید، بتها در میان شما (برای پرستش) نصب شده و گناهان و انحرافها سخت به شما بسته بود. (23)
اندیشه‏های سیاسی اصلاحی، اندیشه‏هایی هستند که با توجه به شرایط زمان و مکان و نیز امکانات و سایر شرایط، که از آنها در کل تعبیر به واقعیات می‏کنیم، ضمن این که از اصول خود عقب نشینی نمی‏کنند، در پوششی تقیه گونه، پیشنهاداتی در جهت اصلاح و بهبود نسبی امور ارائه می‏کنند.و اگر شرایط مساعدتر شد، آنها هم سعی می‏کنند بر شرایط خود بیفزایند .در این مورد توضیح بیشتری خواهیم داد.
اندیشه‏های سیاسی تغلبی در صدد حفظ وضع موجود بوده، از تز «الحق لمن غلب» دفاع می‏کنند .بنگرید به نظریه فضل الله بن روزبهان خنجی در باب طرق انعقاد امامت و حکومت:
«و طرق انعقاد امامت چهار است:
اول اجماع مسلمانان بر امامت او و بیعت اهل حل و عقد از علما و قضات و رؤسا [..].
طریق دوم استخلاف امام سابق کسی را که شرایط امامت در او جمع شده باشد [..].
سیوم از طریق انعقاد امامت شوری است. [..].
طریق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهی و امامت، استیلا و شوکت است.علما گفته‏اند که چون امام وفات کند و شخصی متصدی امامت گردد بی بیعتی و بی آن که کسی او را خلیفه ساخته باشد، و مردمان را قهر کند به شوکت و لشکر [بخوانید زور] امامت او منعقد می‏گردد، خواه قریشی باشد و خواه نه، و خواه عرب باشد یا عجم یا ترک و خواه مستجمع شرایط باشد و خواه فاسق و جاهل و اگر چه آن مستولی بدین فعل عاصی می‏گردد.و چون بواسطه سطوت و استیلا جای امام گرفته، او را سلطان گویند و امام و خلیفه بر او اطلاق توان کرد.» (24)
غرض این که این سنخ اندیشه‏ها، که تعدادشان هم کم نبوده است، پیوسته در خدمت حفظ خود و حفظ تاج و تخت‏ها بوده‏اند.اما اندیشمندان که اندیشه‏های اصلاحی و انقلابی را ارائه کرده‏اند، پیوسته دارای اصول برخاسته از دین حنیف اسلام و در صدد حفظ آرمان‏های اسلامی بوده‏اند.امام خمینی (ره) یکی از این شخصیتهای بزرگ است..اصول ثابت اندیشه سیاسی امام
با من همراهی می‏کنید که بحث از اصول ثابت اندیشه سیاسی امام در این مختصر گنجایش ندارد و بحثی مستقل را می‏طلبد اما به مصداق «آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید» ما هم به میزانی که در پاسخ به پرسش اصلی این پژوهش اصلی به ما کمک کند، به این بحث خواهیم پرداخت.
به نظر نگارنده، اندیشه‏های سیاسی موفق اندیشه‏ای است که ضمن دارا بودن اصول ثابت، از انعطاف هم برخوردار باشد.در ابتدای این مقاله گفته شد که «اندیشه سیاسی کوششی است برای تعیین اهدافی که به اندازه معقولی احتمال تحقق دارد و نیز تعیین ابزارهایی که در حد معقولی می‏توان انتظار داشت موجب دستیابی به آن اهداف بشود.» و نیز گفتیم که باید قابل دفاع عقلی و منطقی هم باشد.
بنابر این اندیشه سیاسی دارای ارکان زیر خواهد بود:
الف.تعیین اهداف معقول.
ب.تعیین و انتخاب ابزارهای لازم برای رسیدن به هدف.
ج.منطقی بودن.
حال سخن این است که اگر یک اندیشه سیاسی، در شرایطی که نمی‏توان رژیمی را ساقط کرد، بخاطر فقدان امکانات و...، بگوید فقط باید فلان رژیم را ساقط کنیم و هیچ راه دیگری وجود ندارد، این اندیشه موفق نخواهد شد.
مطالب بعدی بحث را روشن‏تر خواهد کرد.امام خمینی (ره) در اندیشه سیاسی خویش از اصول ثابتی پیروی می‏کند.برخی از مهمترین این اصول از این قرار است:
1.اصل تکلیف.
2.اصل مصلحت مردم.
3.اصل حفظ اسلام.
4.اصل حفظ دار الاسلام.
5.اصل دعوت و گسترش اسلام..اصل نفی سبیل.
شاید بتوان برخی از این اصول را درهم ادغام کرد و یا شاید بتوان اصول دیگری را به مجموعه مذکور افزود، به هر حال بحث فعلی ما این نیست.فعلا اصل اول، دوم و سوم برای این بحث دارای اهمیت است.کلید فهم تحول اندیشه و عمل سیاسی امام و متفکران بزرگ شیعی و نیز ائمه معصومین (ع) و حتی پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) توجه به اصول مذکور است.عمل به تکلیف، با در نظر گرفتن مصلحت مردم و حفظ اسلام، گاهی متفکران قویم را در ردیف مصلحان قرار داده است و گاهی در ردیف انقلابیون.گاهی در شرایط تقیه، گاهی در شرایط خارج از تقیه، گاهی در شرایط صلح اجباری، همچون امام حسن (ع) و گاهی در شرایط قیام عاشورایی و گاهی در شرایط کار عقیدتی و فرهنگی.گاهی در شرایط سکوت 25 ساله و گاهی در شرایط فریاد و خشم .بر همین اساس است که مسلمین در شرایط مکه حتی اجازه دفاع از خود را نیز نداشتند تا چه رسد به جهاد، بر خلاف شرایط مدینه.بر همین اساس است که اهم بر مهم مقدم می‏شود.
برای این که پایه‏های بحث از استحکام بیشتری برخوردار شود، به بخشهایی از سخنان امام (ره) استناد می‏کنیم، گرچه در این مورد می‏توان در جای دیگر با تفصیل لازم سخن گفت.
سخن امام در کشف الاسرار در رد بر نویسنده «اسرار هزار ساله» که گفته است علما حکومت‏های قبل از قیام قائم را حکومت جور می‏دانند و لذا همکاری با آن را حرام می‏دانند چنین گفته است:
«اکنون اگر کسی تکذیب کند از وضع یک حکومتی که این حکومت‏ها جائرانه است و کسی هم تا زمان دولت حق نمی‏تواند آنها را اصلاح کند، چه ربط دارد به این که حکومت عادلانه نباید تشکیل داد؟ بلکه اگر کسی جزئی اطلاع از اخبار ما داشته باشد می‏بیند که همیشه امامان شیعه با آن که حکومتهای زمان خود را حکومت ظالمانه می‏دانستند و با آنها آنطورها که می‏دانید سلوک می‏کردند، در راهنمایی برای حفظ کشور اسلامی و در کمک‏های فکری و عملی کوتاهی نمی‏کردند و در جنگهای اسلامی در زمان خلیفه جور باز شیعیان علی (ع) پیشقدم بودند .جنگهای مهم و فتح‏های شایانی که نصیب لشگر اسلام شده مطلعین می‏گویند و تاریخ نشان می‏دهد که یا به دست شیعیان علی یا به کمک‏های‏شایان تقدیر آنها بوده.شما هم می‏دانید که سلطنت بنی امیه در اسلام بدترین و ظالمانه‏ترین سلطنتها بوده و دشمنی و رفتارشان را با آل پیغمبر و فرزندان علی بن ابی طالب همه می‏دانید و در میان همه بنی‏هاشم بد سلوکی و ظلمشان به علی بن الحسین زین العابدین بیشتر و بالاتر بود.به همین سلطنت وحشیانه جائرانه ببینید علی بن الحسین چقدر اظهار علاقه می‏کند.در کتاب صحیفه سجادیه می‏گوید:
اللهم صلی علی محمد و آله و حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتها بقوتک و اسبغ عطایاهم من جدتک [..]. تا آخر این دعا که قریب هشت صفحه است.» (25) امام در یک سخنرانی در سال 1341 چنین گفته است:
«استناد و تکیه ما روی قانون اساسی از طریق الزموهم بما الزموا علیه انفسهم می‏باشد نه این که قانون اساسی از نظر ما تمام باشد.اگر علماء از طریق قانون حرف می‏زنند برای این است که اصل دوم متمم قانون اساسی تصویب هر قانون خلاف قرآن را از قانونیت انداخته است.و الا ما لنا و القانون؟ ماییم و قانون اسلام.علمای اسلامند و قرآن کریم.» (26)
نتیجه گیری
از آنچه آمد می‏توانیم این نتیجه را بگیریم که اندیشه اصلی امام در باب حکومت دینی حکومت ولی فقیه عادل جامع الشرایط است.چه امام بر این مطلب حتی در کشف الاسرار هم تأکید کرده بود، آن هم به صریحترین وجه ممکن.به این تعبیر که «هر چه برای پیغمبر از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است برای آنها [یعنی فقها] هم ثابت است.» (27) این اندیشه، امام را در ردیف اندیشه پردازان انقلابی قرار می‏دهد.در نهایت با همین اندیشه بود که فلسفه سیاسی لازم برای جایگزینی نظام پوسیده شاهی فراهم شد و انقلاب اسلامی به بار نشست.امام اندیشه سیاسی مبتنی بر نظام مشروطه و یا اذن ولی فقیه به مومن عادل از باب قدر مقدور و حتی الزام خصم به چیزی است که خود متعهد شده است.به نظر من این حوزه از اندیشه است که امام را در ردیف اندیشه پردازان مصلح قرار می‏دهد.
اهمیت تفکرات اصلاحی امام، به نظر من، کمتر از اندیشه انقلابی امام نیست.بویژه از این نظر که امروزه بسیاری از مسلمانان می‏خواهند راه خود را در اندیشه سیاسی اسلام بیابند .این مسلمانان در شرایط مختلف هستند، چه از نظر زمان و مکان و چه از نظر امکانات و سایرشرایط، در صورتی که اندیشه سیاسی امام به تمامه به مسلمانان جهان ارائه شود، می‏توان امیدوار بود که برخی در پرتو اندیشه‏های اصلاحی به اندیشه‏های انقلابی وی وارد شوند.این تصور درستی نیست اگر انتظار داشته باشیم که تمامی مسلمانان جهان وارد مرحله اخیر و انقلابی اندیشه امام شوند.البته این انعطاف، که در اندیشه سیاسی امام است، مرهون «اجتهاد» شیعی است.اجتهاد موتور حرکت جوامع شیعی است.اجتهاد در کنار اصل مصلحت مردم بجای مصلحت حاکم، اصل تکلیف بجای اصل سود و نتیجه زودگذر، اصل حفظ اسلام بجای حفظ خود و...از مبانی مهم اندیشه سیاسی امام خمینی (ره) هستند.اگر این اصول از سوی متفکران عالم اسلامی شناخته شوند و به آنها توجه شود، امید آن هست که شاهد یک حرکت رو به جلو در تمامی جهان اسلام باشیم. «قلیل تدوم خیر من کثیر لا تدوم» معصوم می‏فرماید: کمی که ادامه یابد بهتر است از زیادی که ادامه نیابد.اگر نمی‏توانیم در سیستم جهانی و کشورهای اسلامی تغییرات زیادی ایجاد کنیم، از تغییرات کم نباید غافل بمانیم.غفلت از اندیشه‏های اصلاحی ما را به اندیشه‏های انقلابی نخواهد رساند.راه ورود به اندیشه‏های انقلابی، گام زدن بطور همزمان، در اندیشه‏های اصلاحی است.کاری که امام خمینی هم در عمل سیاسی و هم در اندیشه‏های سیاسی خویش توأما آن را بکار بست.کشف الاسرار را احیا کنیم، کتابی که هم حاوی اندیشه‏های اصلاحی است و هم اندیشه‏های انقلابی).

مبانی دینی انقلاب اسلامی


منابع مقاله:
جرعه جاری، باوند، نعمت الله ؛



در نظر اسلام و از دیدگاه امام خمینی (ره) - به عنوان یک مسلمان معتقد - چون انسان و جهان به تمام وجود ارتباط با خالق خود دارند بلکه اساسا چیزی جز عین ربط و ارتباط با او نیستند، فکر انسان که در ابتداء در مورد خدا می‏اندیشد و بر اساس یک سلسله اصول و براهین عقلانی به وجود او به عنوان خالق خود و جهان پی می‏برد، در می‏یابد که در نهایت تفکر او نیز همچون وجودش مخلوق و قائم به خداست.از اینرو این تفکر او نیست که با استقلال و اتکاء به خود بتواند درباره خداوند بیندیشد بلکه اندیشه او نیز تحت ربوبیت‏خداست، لذا این خداست که همچنانکه با تجلی خود به او وجود بخشیده در علم بشر نیز تجلی کرده و به آن فعلیت و تقرر می‏بخشد پس در این صورت علم انسان همچون وجود او مخلوق و فانی در علم و وجود خالق خود یعنی خداست پس در آغاز تفکر او، وجود جهان به عنوان آیات الهی و نیز محدودیت وجود ممکنات، او را رهنمون به وجود و ساحت جهان ما بعد الطبیعه می‏کند اما در نهایت در می‏یابد که این خداست که به او امکان چنین تفکر و سلوکی را داده از اینرو این خداست که دلیل و شاهد بر فکر و وجود بشر و همه ممکنات و جهان هستی است.به این طریق برهان ان مبدل به برهان لم می‏شود و همانطور که وجود بشر و جهان دال بر وجود خداست، خداوند نیز دلیل و شاهد بر وجود انسان و جهان می‏گردد (1) چنانکه در این مورد قرآن کریم می‏فرماید: «ما آیات قدرت و حکمت‏خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان کاملا هویدا و روشن می‏گردانیم تا آشکار شود که خدا حق است آیا ای رسول اینکه خدا بر همه موجودات عالم گواه و شاهدست کفایت از برهان نمی‏کند؟» به این وسیله تعقل و تفکر در حکمت متعالیه مبدل به احساس حضور و ارتباط کامل وجود انسان با خداوند می‏شود و در نتیجه حکمت مشاء که تماما به ارائه برهان و دلیل عقلانی اهتمام می‏ورزد، خود مبدل و مرتبط با حکمت اشراق و عرفان می‏گردد و به این وسیله فیلسوف عارف در می‏یابد که سراسر وجود و هستی او، اعم از ساحت تفکر و عرصه عمل و زندگی‏اش همه تحت‏سیطره و احاطه قیومی حق تعالی است.وقوف به این احاطه و سبقت وجودی و علمی خداوند بر علم و اراده و وجود انسان، خود به همه چیز رنگ الهی می‏بخشد به همین‏جهت انسان بخوبی در می‏یابد که بدون التزام به وجود خدا هرگز نمی‏تواند حتی در باره خود بیندیشد و بالاتر اینکه هستی و وجود داشته باشد و به این وسیله برهان و استدلال و عرفان و شهود بدون ارتباط با این حقیقت هرگز ممکن نمی‏گردد.لذا چنین تفکر الهی و همه جانبه، عرفان و فلسفه و کلام را با یکدیگر مرتبط و متحد می‏سازد.اما در این ساحت از معرفت، التزام و اعتقاد انسان به الهیات و توحید نه فقط در ساحت ذهن بلکه در ساحت وجود نیز می‏باشد.از اینرو اعتقاد و علم کلام زمینه ورود به ساحت نوعی عرفان و شهود محض را فراهم می‏سازد به نحوی که اساسا فیلسوف عارف در می‏یابد که در حاق وجود و هستی جز خدا و جلوه او چیزی در میان نیست و در این میان حجاب بزرگ وصول به حقیقت، همین تفکر و سلوک و بلکه وجود اوست.با این شهود، عارف کامل، به مرحله فنا و فنای از فنا واصل می‏شود و آنچه در این میان باقی می‏ماند چیزی جز وجود خدا نیست که در آن شاهد و شهود و مشهود فقط وجود و حضور مقدس حضرت اوست لذا سرخیل عارفان جهان فرمود «من چیزی را نمی‏بینم جز آنکه قبل و بعد آن خدا را می‏بینم‏» .به این نحو عارف، متحقق به حقیقت توحید در ساحت فنا و نیز صحو بعد محو می‏گردد.در واقع چنین انسان کاملی بعد از مقام وصول و بقا به حق، به هر چه در نظر کند جز جلوه خدا نمی‏یابد.در نظر شامخ او همچنانکه در عرصه تکوین، خدا معبود محض همه کائنات است، در عرصه تشریع و زندگی فردی و خصوصا اجتماعی و سیاسی انسانهای مسلم و مؤمن نیز می‏بایست مورد پرسش و اطاعت عملی کامل قرار گیرد و این امر بزرگ ممکن نمی‏شود جز با اعتقاد به ارتباط و تطابق و هماهنگی میان علم و وجود انسان با اراده خداوند و جهان ماورا الطبیعه و همچنین در عرصه عمل، اعتقاد به پیوند، ارتباط و حتی یگانگی کامل میان دیانت و عرصه جامعه، حکومت و سیاست.در این میان برای تحقق چنین حقیقت‏شریف در عرصه زندگی و روابط اجتماعی و سیاسی مسلمین، اگر موانعی به صورت حکومتهای غیر الهی در عرصه جامعه و امت اسلامی وجود دارند، چنین انسان کامل عارفی موظف به جهاد با طواغیت و برداشتن موانع تحقق توحید عملی می‏باشد و می‏بایست‏خود بعنوان فقیهی عادل در عصر غیبت، مبادرت به تشکیل حکومت الهی و اسلامی نماید.از اینرو در نظر چنین مسلمان کامل و عارفی ارتباطی‏تنگاتنگ عیان حقیقت توحید و عرفان از یک سو و عرصه طبیعت و جامعه و سیاست از سوی دیگر وجود دارد زیرا همچنانکه «خداوند در آسمانها خداست در زمین نیز خداست‏» و یا چنانکه قرآن کریم می‏فرماید «به هر سو رو نمایید جلوه خدا را می‏بینید» تا به این وسیله تمام ابعاد ماوراء الطبیعی و طبیعی، معنوی و مادی، فردی و اجتماعی تعالیم اسلام، نخست در ساحت اندیشه و بعد عمل و واقعیت تحقق کامل بیابد.در غیر این صورت با عدم اعتقاد به چنین ارتباط و پیوند تنگاتنگی میان دو ساحت عالم ماورا الطبیعه و طبیعت و در نتیجه دیانت و جامعه و سیاست، اسلام جامعیت و کلیت‏خود را از دست می‏دهد و ابعاد مختلف آن از هم جدا و به این وسیله این دین کامل و جامع دچار تجزیه و عدم تعادل و در نهایت‏با نوعی تعارض و «شرک‏» مواجه می‏شود و با توجه به تاریخ صدر اسلام و بعد آن این تجزیه و تفرق اجزاء مکتب بزرگ اسلام، هم در عرصه تفکر منجر به اختلافات و برخی تعارضات میان علوم گوناگون اسلامی از فقه تا فلسفه و کلام و عرفان می‏گردد و هم در عرصه زندگی و جامعه و سیاست، امت اسلامی دستخوش حاکمیت جائرانه طواغیت غیر متعهد به اسلام می‏گردد و به این طریق بسیاری از احکام اجتماعی و سیاسی و جزائی و اقتصادی اسلام معطل و متروک می‏شود و با تحقق چنین واقعیاتی، انواع اعوجاجات فکری و عملی و اجتماعی در جوامع مسلمین - همچنانکه در تاریخ گذشته مسلمانان صورت پذیرفت - تحقق می‏یابد و به طور کلی این دین جامع و متعادل که قرآن کریم از آن به مکتب «امت وسط‏» تعبیر می‏فرماید دستخوش عدم تعادل و انواع بدعتها، افراط و تفریطها، تعصبات فکری و فرقه‏ای و همچنین سیاسی می‏گردد چنانکه در هزار سال گذشته، تمدن اسلامی علی رغم برخی جنبه‏های درخشان متاثر از تعالیم اسلام، دچار چنین سرنوشتی گشت که تحلیل برخی ابعاد آن در عرصه‏های فکری و عملی خود مجال دیگری می‏طلبد.با اینکه جناب ملا صدرا با توجه به مطالب فوق و محتوای حکمت متعالیه همانند امام راحل موفق به تدوین و فهم وحدت میان ابعاد گوناگون علوم مختلف اسلامی از فلسفه، کلام و عرفان و به دنبال آن موفق به فهم ارتباط «علم و وجود» و پیوند میان «عقل و نقل‏» و «اعتقاد و ایمان‏» گردید و به این وسیله از تشتت و تفرق و تجزیه و تعارض علوم گوناگون دینی و اسلامی به نوعی وحدت فکری بسیار بزرگ و عظیم نائل گشت‏و با پیوند میان استدلال و شهود و یا فلسفه و عرفان موفق به سلوکی اخلاقی و عارفانه گردید اما چون در ساحت واقعیت و زندگی اجتماعی و سیاسی قادر به تصرف و دگرگونی آن در جهت انطباق آن با تعالیم اسلامی - به دلیل وجود حکومتهای جائر غیر متعهد به اسلام - نبود لذا در عرصه عمل تنها در ساحت‏سلوک فردی و اخلاقی مجاهده نمود و به این علت وی علی رغم فهم پیوند میان علوم اسلامی در ساحت نظر، در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی موفق به فهم دقیق و تحقق آن به صورت حرکت و قیامی حکومتی نگردید و بحث از سیاست و مبادی حکومت دینی و اسلامی را به نحو جدی داخل در این منظومه عظیم فکری و عمل و سلوک فردی خود ننمود، در نتیجه برغم انقلاب عظیم او در ساحت‏حکمت و برخی علوم اسلامی و فهم پیوند آنها با عمل و وجود به جهت اعتقاد او به اصل اصالت وجود و یگانگی علم و هستی، اما نتوانست جز در ساحت عمل و سلوک فردی به طرح و یا تحقق ابعاد اجتماعی و حکومتی اسلام مبادرت ورزد و به همین جهت در برابر حکومت وقت موضعی بی طرف اتخاذ نمود و موفق به دخالت و مبارزه با طاغوت زمان و تاسیس اندیشه و تحقق حکومت اسلامی نگردید.اما حضرت امام خمینی (قدس سره) بعد از چند قرن در زمان معاصر با علم و اعتقاد به پیوند علوم بنیادی و سه گانه اسلامی از «فقه‏» ، «فلسفه‏» و «عرفان‏» متوجه قله و لب و مغز و نهایت تعالیم اسلامی گردید که با آن و در آن توجه به ابعاد اجتماعی، متوجه قله و لب و مغز و نهایت تعالیم اسلامی گردید که با آن و در آن توجه به ابعاد اجتماعی، حکومتی و حتی جهانی اسلام وجود دارد و به این وسیله منظومه عظیم علمی ملا صدرا (ره) را همراه با تفکر و سلوک عارفانه فردی با حکمت مدنی و حکومت اسلامی کامل نمود و ارتباط هستی شناسی با تاریخ و جامعه و سیاست را مطرح ساخت و از این طریق اسلام را با همه ابعاد علمی و عملی آن به صورت کامل و متعادل با اندیشه تشکیل و تاسیس حکومت اسلامی طرح و بلکه تحقق عینی بخشید.در این مورد معظم له می‏فرماید: (2) «هیچکس نمی‏تواند بگوید دیگر لازم نیست از حدود و ثغور و تمامیت ارضی وطن اسلامی دفاع کنیم یا امروز مالیات و جزیه و خراج و خمس و زکات نباید گرفته شود.قانون کیفر اسلام و دیات و قصاص باید تعطیل شود.هر که اظهار کند تشکیل حکومت اسلامی ضرورت ندارد منکر ضرورت اجرای احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگی دین مبین اسلام را انکار کرده است.» اما آنچه در این زمینه و راه مقدس واقعیت‏یافته است تا تحقق غایت تفکر این بزرگوار که تشکیل حکومت واحد جهانی بر اساس مکتب اسلام می‏باشد راه درازی در پیش است که تحقق کامل آن بستگی به مجاهدت و آمادگی امت اسلامی در آینده دارد.لذا معظم له در جای دیگر می‏فرماید: «تا بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله بر جهان طنین نیفکند مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم‏» و یا می‏فرماید «راه ما آن زمان تمام می‏شود که همه احکام اسلام پیاده شود» البته لازمه چنین نگاه جامع به اسلام بستگی به تلقی آدمی از قلمرو و گستره فقه اسلامی دارد چنانکه امام خمینی (ره) در این مورد می‏فرماید: (3) «حکومت در نظر مجتهد واقعی فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است.حکومت نشان دهنده جنبه عملی فقه در برخورد با تمامی معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است.فقه تئوری واقعی کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است...حوزه‏ها و روحانیت‏باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست‏خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهیای عکس العمل مناسب باشند.» با توجه به چنین نگاه عظیم به فقه اسلام حضرت ایشان می‏فرماید: «خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا تحقق همه اهداف بزرگ انقلاب اسلامی آماده نمائید» .بنابر این بعد از هزار و چند صد سال امام خمینی (ره) به پیروی از رسول اکرم (ص) و حضرت امیر و فرزندان بزرگوار او علیهم السلام با توجه به همه ابعاد و مراتب علمی و فکری اسلام و همچنین تمام ابعاد فردی و اجتماعی و حتی جهانی آن با تاسیس حکومت اسلامی، این دین بزرگ و جامع را از تجزیه‏ای مصیبت آفرین در طول تاریخ گذشته جوامع اسلامی از مسخ و تجزیه و تحریف برخی متفکران کج اندیش و نامتعادل و نیز سلاطین و خلفای خود کامه گذشته و همچنین یورش موذیانه استعمار و تهاجم بزرگ غرب در دو سده اخیر رهائی بخشیده و با یک انقلاب عظیم علمی و عملی بی سابقه، موفق گشت علی رغم موانع بسیار سترگ فکری و تاریخی داخلی و خارجی، چهره واقعی اسلام را به جهانیان ارائه نماید و به این وسیله باعث احیای این دین بزرگ و موجب بیداری جهانی در میان امت‏بزرگ اسلامی و بلکه جهان غیر اسلامی می‏گردد و بر خلاف همه انقلاب‏های بزرگ جهان معاصر در دو سده‏گذشته تا کنون که صبغه‏ای کاملا ناسوتی و مادی داشته و به این جهت علی رغم ایجاد تحولاتی بزرگ در زندگی غریبان دستخوش بحرانی فراگیر در همه ابعاد فکری، سیاسی، اخلاقی و حتی زیست - محیطی گشته است موفق به تاسیس و ایجاد انقلابی الهی - انسانی و ما بعد الطبیعی و در عین حال واقع بینانه که سخت مورد نیاز جهان بحران زده کنونی است گردد.البته چنین واقعه‏ای هم در گذشته جوامع اسلامی و هم در جهان غرب و معاصر جز در مقایسه با تاریخ صدر اسلام پدیده‏ای منحصر بفرد و بی سابقه است.
به نحوی که این مسئله و ویژگی ممتاز، این انقلاب را از تمام انقلاب‏های مذکور ممتاز و متمایز می‏سازد.و این خود در واقع «انقلاب در انقلاب‏» به معنای رایج و متداول آن است.حقیقتی که بسیاری از تئوریسین‏های پدیده انقلاب در غرب در فهم و تحلیل ماهیت معنوی انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (قدس سره) هنوز بعد از 20 سال متحیر و مبهوت مانده‏اند و تا کنون هیچیک از آنها موفق به فهم ماهیت منحصر بفرد آن نگردیده‏اند.بزرگترین ویژگی این انقلاب در ساحت نظر و تفکر برخاسته از اعتقاد آن به «هماهنگی و ارتباط متعادل میان جهان ماور الطبیعه و طبیعت و در نتیجه اعتقاد به هماهنگی سازنده میان وحی الهی و عقل انسانی‏» است، در حالی که در جهان غرب هم در دیانت و تمدن «یهود» و هم «یونان و روم‏» و همچنین در «تفکر و تمدن قرون وسطی‏» و «عصر جدید» انگیزه نهائی هر تحول و انقلابی که منجر به ایجاد تمدنهای دوره‏های تاریخی مذکور گردید همه با وجود پاره‏ای اختلافات اساسی بر اساس «اعتقاد به نوعی تعارض میان خدا و انسان و نیز جهان ماور الطبیعه و طبیعت‏» تحقق یافته است‏به نحوی که یا مانند دوره قرون وسطی با اعتقاد نا متعادل به اصالت‏یکسویه جهان غیب و فراموشی و حتی تحقیر حقوق انسان‏ها و استفاده از مواهب جهان طبیعت منتهی به «استبداد دینی‏» قرون وسطی و یا در واکنش نسبت‏به این تمدن نامتعادل منجر به تاسیس و ایجاد تفکر و تمدن اومانیستی عصر جدید که مبتنی بر اندیشه «اصالت وجود بشر و جهان طبیعت در برابر خدا و عالم ماور الطبیعه‏» است گردید.که حاصل آن در حال کنونی چیزی جز پیشرفتی نامتعادل و بحران‏زا نمی‏باشد.به این علت همه تحولات بزرگ غربی در عصر جدید از انقلاب انگلیس در 1688 تا انقلاب و استقلال آمریکا و نیزانقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 و تحولات دیگر ملل غرب در قرن نوزده و همچنین انقلاب اکتبر مارکسیستی روسیه در 1917 همه صبغه‏ای ضد دینی و یا غیر دینی و در نتیجه ماهیت و غایتی کاملا مادی و ناسوتی و بشری داشته‏اند.با توجه به مطالب مذکور جهان غرب یا دچار افراط قرون وسطی و اندیشه «جبر» در برابر کلیسا و دیانت مسیح (ع) بوده و یا دستخوش اندیشه «آزادی‏» و «تفویض‏» سرسام‏آور و لجام گسیخته عصر جدید گردیده است چنین عدم تعادل و اعوجاج بنیادی که همه از اندیشه و اعتقاد به عدم تطابق وحی الهی با معرفت انسانی ناشی می‏شود و در جهان و تمدن گذشته اسلامی نیز به صورتهای خاص خود بعد از حکومت علی (ع) و شهادت امام حسین (ع) تا وقوع انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام هم در عرصه تفکر و اعتقاد کلامی و همچنین در ساحت‏حکومتهای سیاسی وقت تحقق داشته است جز در تفکر عده معدودی از علمای اصیل اسلامی و خصوصا شیعی که تنها موفق به فهم همه مراتب و ابعاد فکری اسلام گشتند اما همین گروه معدود نیز در ساحت تحقق عینی و عرصه واقعیت‏به علت وجود حکومتهای جائر قادر به تحقق ابعاد سیاسی و حکومتی دیانت‏بزرگ اسلام نگشتند.
پی‏نوشت‏ها:
1. قرآن کریم، سوره فصلت، آیه 53.
2. ولایت فقیه، امام خمینی (قدس سره)، ص 27.
3. صحیفه نور: ج 21 به نقل از فصلنامه حضور دوره دوم زمستان 1373، شماره 9.

رهبری امام خمینی الهام از امامان معصوم (ع)


منابع مقاله:
ایران، انقلاب به نام خدا، کلر بریر پیر بلانشه؛


در حدود سی میلیون نفر از سی و پنج میلیون نفر ایرانی، شیعه هستند. ایران را خوب نمی‏شناختیم. گاهی فئودال با دهکده‏هایی که در آن‏ها هنوز چشمه‏ها و قدرتهای نیکوکار طبیعت مورد بزرگداشت قرار می‏گیرد، ایران قبایل یاغی، مانند کردها، بلوچ‏ها، قشقائی‏ها و بختیاری‏ها. گاهی ایران مدرن با ارتش لوکس خود، نفتی که موج وار جاری است، با سدهای بزرگ، و تحت‏حکومت پادشاهی که می‏خواسته غربی باشد و همراه جت‏سوسایتی در سن موریتس به اسکی روی آورده است. دو تصویر روی هم قرار گرفته دو کلیشه.
با این همه، فرهنگ عمیق، از جمله فرهنگ ایران مدرن، از شیعه ایرانی قدرت و الهام گرفته است. اساس طغیان خود را هم از آن گرفته است. طغیانی مذهبی و فرهنگی. یک روشنفکر چپ ادعا می‏کند: ما شیعه هستیم. یک آشنای دربار تاکید می‏کند: ما شیعه هستیم. و پیوند روز عاشورا این بود: ما ایرانی هستیم برای این که شیعه‏ایم.
در سال 634، عمر که به عنوان خلیفه، صاحب شبه جزیره عربی، سوریه و بین النهرین جنوبی، جانشین محمد شده بود، پارس را تسخیر کرد. از آن پس، پارس که جزء مکمل امپراتوری عرب شده بود به تسلط خلفا، رهبران روحانی (امیر المومنین) و رهبران سیاسی - بنابراین موقتی - خطه گسترده اسلامی تن سپرد. عثمان در سال 644 خلیفه شد و سپس علی، داماد پیامبر، شوهر فاطمه دختر پیغمبر در سال 656 به خلافت رسید پنج‏سال بعد، علی به ضرب خنجر از پای درآمد. خانواده بنی امیه، حکام سوریه، بر خلافت دست‏یافتند. فرزندان علی، یعنی حسن و حسین، ادعای جانشینی کردند. هر دو به دست امویان به قتل رسیدند. از آن هنگام شیعه علی یعنی طرفدار علی پدید آمد. در برابر برداشت اهل تسنن که بنابر آن خلیفه رهبر جامعه است و از او فقط باید توقع احترام به قوانین قرآن، پشتیبانی از نظم اجتماعی، قانون‏گذاری، اداره و رهبری سپاه را داشت، شیعیان مذهبی پیامبرانه، پنهانی و مخفی را قرار می‏دهند. امام‏ها که نخستین تن از میان آنها علی است، به صورت رهبر یک جامعه مذهبی درمی‏آید که راز امانت الهی را به این جامعه ابلاغ می‏کند، و این جامعه در اطراف رازی که باید حفظ کند خود را باز می‏شناسد گرد می‏آید. امام ششم، جعفر صادق می‏گوید: در حقیقت ما از پروردگار رازی می‏گیریم، رازی که خداوند سنگینی آن را بر کسی جز ما ننهاد. سپس به ما فرمان داد که این راز را ابلاغ کنیم. و ما آن را ابلاغ می‏کنیم.
امامان روشنایی و راز
در سلسله امام‏ها، از طریق علی و فرزندانش حسن و حسین خون پیامبر، زندگی می‏کند. سپس از طریق جانشینان مستقیم حسین تا امام دوازدهم، محمد القائم المهدی، مسیح کسی که انتظارش کشیده می‏شود، امام غائب. او در سامره در سال 869 متولد شده و در همان روز مرگ پدر ناپدید شده است. این همان ستر و غیبت است اخفای مسیح، که در پایان کار جهان باز می‏گردد. امام غائب، در مدت هفتاد سال، چهار نماینده دارد که توسط آن‏ها، شیعیان می‏توانند با امام ارتباط پیدا کنند. او به آخرین نماینده دستور می‏دهد که دیگر جانشینی برنگزیند زیرا دوران غیبت کبری فرا رسیده است. از این پس، ماجرای پنهانی امام دوازدهم آغاز می‏شود که معنای خود را به سنت‏شیعه می‏دهد که سری و در عین حال عرفانی است. آن جا که اسلام سنی، که به عنوان مذهب کشوری اشغالگر آشکار می‏شود، بر سلسله پیامبران ختم می‏نهد، زیرا که محمد خاتم الانبیا است، شیعیان به عکس، سلسله تازه‏ای، سلسله امامان را آغاز می‏کنند. اسلام که به یک وسیله مقاومت فرهنگی تبدیل شده، در قالب سنت کهن پارس جای می‏گیرد.
این توانایی ایجاد یگانگی در میان آئین‏ها، از خصوصیت‏های دیرین پارس است. حداقل به روزگار اسکندر باز می‏گردد. اسکندر، قهرمان جوان یونانی که برای تسخیر پارس به راه می‏افتد... و در فرجام ایرانی می‏شود. در کتاب‏های تاریخ می‏نویسند که اسکندر خود را گم کرد، به سبب درخشش شوش و تخت جمشید خیره شد. اشغالگران دیگری همان سرنوشت او را پیدا کردند: مغولهای هولناک چنگیزخان و جنگجویان خشن وی شهرهای ایران را غارت کردند، هلاکو، برادر کوچکتر خان بزرگ، متمدن شد یعنی ایرانی گردید جانشینان او شهرنشین شدند و در سر راه چین، ایران یک امپراتوری میانه گردید که تبریز پایتختش بود.
اعتقاد به ظهور یک مسیح در پارس هزار ساله، از اعماق قرون منبع تشیع را تغذیه کرده است. ابتدا آئین مزدا، که بنابر آن در دوران حکمروایی آخرین قهرمان خونی، دنیا با رستاخیز زمان‏ها مواجه خواهد شد. مزدا پرستی زرتشتی، یکی از قدیمی‏ترین مذاهب ایران زمین، الهام بخش بسیاری از وجوه فرهنگی و مذهبی شیعه اسلامی بوده است. اهورا مزدا، خدای خوبی و روشنایی، بر زرتشت که تولدش بر اثر پیشگوئی‏هایی اعلام شده است، آشکار می‏گردد و مدت هفت‏سال دانش خود را به او اعطا می‏کند. بایستی علیه اهریمن، اصل بدی و ظلمات به مبارزه پرداخت و دیوهایش را طرد کرد! در پرستش مزدا، باید آتش مقدس را حفظ کرد، ادعیه اوستا یعنی نخستین نوشته‏ها را خواند. در یزد، در دل کوهساران سختی که شهر کویری را احاطه می‏کند، هنوز انبوه‏ترین جامعه مزدایی به دور شعله مقدسی که می‏گویند از سه هزار سال پیش در ظرفی بزرگ از مفرغ نگهداری می‏شود و تنها موبدان بدان دسترسی دارند، زندگی می‏کند. زندگی در راه راست، بیش از آن چه آیین‏های پیچیده، مزدائیسم را به مذهبی درونی بدل می‏کنند.
از این روشنائی، از این نیکی مزدایی، امام‏های شیعه، قسمتی را به ارث می‏برند. با توجه به این که به هنگام فتح اعراب، مزدائیسم زرتشتی، به عنوان مذهب ملی استقرار یافته است. از زمان ساسانیان (226 تا 638) . و با بخت و اقبالی که بنا بر پادشاهان تغییر می‏کند. هر قدر که دوران پادشاهی شاپور دوره گذشت و اغماض است، به همان اندازه، دوران جانشین او، وحشیانه می‏شود: آزار و مصلوب کردن مانی، پیامبر مانی‏گری. بعدها مزدک آئین تازه‏ای را تبلیغ می‏کند: ترویج تقسیم دارائی، از جمله زنان. روحانیون آئین مزدا، مقامات مذهبی مغ که به شدت مستبد و دارای سلسله مراتب هستند، خستگی و وارستگی ایرانیان را برمی‏انگیزند. ساکنان ایران زمین، از آئین مزدک که مورد تعقیب و آزار قرار گرفته دفاع نمی‏کنند، ولی بعضی خصوصیات فرهنگی، چون انتقال خونی تازه، روشنایی و آتش را در مذهب جدید اسلامی جاری می‏کند. تعداد امام‏ها دوازده است، همچون دوازده ماه سال، همچون دوازده صورت فلکی منطقه البروج. تمام علم تکوین علم که از اعصار قدیم پارس به میراث رسیده است. امام‏ها مکان دیدار فرشته‏ها ، راهنمایان و فروغ مؤمنان هستند. امام از طرف خدای پاکی بی‏آلایش منصوب شده است. امام یک آشنای راز است، آشنای راز ماوراء الطبیعه الهی، کسی که در امور ناشناخته الهی شرکت دارد. و احساس این امر ناشناخته چون ستیزه‏جویی ابدی است و به بهترین نحو در شخص امام دوازدهم، امام غائب، متجلی است.
باید خصوصیت دیگری را برون کشید که بخصوص در ایران مورد پرورش قرار گرفته است و درباره آن سخن بسیار گفته شده و مطلب فراوان نوشته شده است: خصوصیت زبان دوگانه، یا کتمان. به طور دقیق‏تر، خصوصیت تقیید ذهنی که در زبان مذهبی تقیه یا پنهان داشتن اعتقاد خوانده می‏شود.
من آشکار و پنهانم. من نخستین و واپسینم. من چهره خداوندم، من دست‏خداوندم، من پهلوگاه خداوندم..... من آنم که راز فرستاده خدا را نگاه می‏دارد. علی، نخستین امام، این موعظه را در کوفه ایراد کرده بود. شارحان و شیعیان دیگر در آن سفارشی را که به رازداری فرمان می‏دهد می‏یابند امام‏ها، در اختیار دارندگان معنای پنهان، تقیه را بنیاد می‏گذارند که یکی از شروط حفظ خویش و در عین حال اساس ایمان شیعه است: آدمی شرح یا فرمان الهی را پوشیده و در پرده کشف می‏کند. تسلیم کردن آن به کسی که اهلیت دریافت آن را ندارد، مواجه شدن با غضب قانون الهی است.
اصل کتمان عموما و به قصد نتایج متعدد، متضاد و گاه کفرآمیز به کار گرفته شده است. فایده‏ای ندارد به درستی، به یک روشنفکر ایرانی، خاطر نشان کنید که در حرف‏های امروز خود، عکس حرف‏های شب گذشته خود را می‏زند. او در جواب شما خواهد گفت که فلسفه دکارت هوش و زیرکی را محدود کرده است. ما تحت قوانین ریاضی نمی‏اندیشیم، این شیوه‏های شما غربی‏ها است. شما همیشه موافق یا مخالف هستید. هر حقیقت فقط می‏تواند در مقابل یک حقیقت دیگر قرار گیرد و از این هنگام یک خواهد بود. ما ایرانیها قادریم در آن واحد به دو چیز متضاد فکر کنیم، یا پشت‏سر هم، بسته به لحظه یکی از دو وجه تعقل ما غالب خواهد بود. یک وجه هرگز.
اما در دهه 1960 خمینی اعلام می‏دارد که انسان نمی‏تواند اعتقادهای خود را پنهان بدارد و باید به کتمان و تقیه پایان داد. حتی در سال 1963 در این باره یک فتوای مذهبی می‏دهد و تقیه را ممنوع می‏کند. کاملا به عکس شریعتمداری که به عنوان استاد هنر پاسخ‏گویی در دو یا سه سطح یا در هنر گریز زدن که گاهی سخنی درازتر از یک عبارت ماهرانه نمی‏گوید، شناخته شده است.
در تبریز، واقع در آذربایجان، گروهی از بازاریها تفاوت موجود میان دو آیت الله را در اواخر ماه سپتامبر مورد تفسیر قرار داده بودند. همه سیاهپوش، بازرگان‏های استاد و مذهبی، و مورد احترام تمام اهالی شهر بودند، آن‏ها به بعضی سؤالهای خیلی مستقیم فقط به شیوه ایرانی ، یعنی با قصه‏ها و افسانه‏ها جواب می‏دادند که بعضی از آن‏ها که خیلی آزادانه بودند آن‏ها را قاه‏قاه به خنده می‏انداخت. آن‏ها در حالی که چشم‏هایشان می‏درخشید می‏گفتند: حالا برایتان داستانی تعریف می‏کنیم. کسی که حرف می‏زد، مردی با مو و ریش سفید و شبکلاه سیاه کوچکی بود که چهره کاملا آذربایجانی‏اش را می‏پوشاند، خنده و آب و هوای کوهستانی بر صورتش چین افکنده بود، او شروع به صحبت کرد:
ما بیمارستانی داریم که خود بازاری‏ها آن را درست کرده‏اند و هر روز در آن بیمارهایی را می‏پذیریم که خودمان به آن‏ها کمک می‏کنیم. ده روز پیش بیماری، مردی، را به آن جا آوردند که پای چپش به بیماری سختی دچار شده بود. یکی از اطبای شهر تبریز که با او مشورت می‏کنیم نظریه قاطعی ابراز داشت: باید پا را قطع کرد. اما پزشک دیگری آمد و به بیمار ما توصیه کرد به تهران برود زیرا اعتقاد داشت امکان دارد در تشخیص بیماری اشتباهی صورت گرفته باشد و در تهران رادیولوژیست‏های عالی خیلی مجهز و مدرن پیدا می‏شود بیمار ما به تهران رفت و پزشک به او اطمینان داد: با یک عمل خوب پای شما معالجه خواهد شد. در مراجعت از تهران، پزشکی او را مورد عمل جراحی طولانی قرار داد. درست نه ساعت طول کشید. چنین عملی سی هزار تومان خرج دارد، اما من آن را مجانا انجام دادم. پس از چند هفته حال بیمار خوب شد و حالا به طور طبیعی راه می‏رود. قصه‏گوی پیر این طور نتیجه‏گیری می‏کرد: خوب، دکتر اول مثل خمینی است و پزشک دیگر مثل شریعتمداری: یکی قطع می‏کند و دیگری معالجه.
قطع کردن بهتر است‏یا درمان؟ گاهی این، گاهی آن. به هر حال کتمان نمرده است.
جامعه مذهبی که سر به طغیان برداشته باز هم اختلاف‏ها و تفاوت‏هایی دارد. بعضی آیت الله‏ها، بعضی ملاها، که معتدل‏تر هستند و از سنت‏بازرگانی بازار و سنت تقیه شیعه ریشه گرفته‏اند، به طور قطع خیلی تزهای افراطی را دوست ندارند. آن‏ها سازش را ترجیح می‏دهند. مواظب بودن را بر خون ریختن در یک جنگ مقدس ترجیح می‏دهند. درباره دسته اخیر، به شیوه کاملا ایرانی گفته می‏شود که این‏ها حسنی یعنی اهل صلح و آشتی و صیانت ذات هستند، لذات زندگی را دوست می‏دارند، درست مانند حسن امام دوم، برادر حسین، که بر اثر مسمومیت درگذشت. علامت‏حسن فیروزه است. اما مردها بیشتر عقیق، سنگ سرخ، سنگ حسین جنگجو را اختیار می‏کنند. و از این پس این سنگ خمینی است و او در شب اول ماه محرم، سیزده قرن پس از امام بزرگی که مردم به او شبیه می‏شوند، اعلام داشت: پرچم خون حسین، پرچم شهدا را به اهتزاز درآورید. این آخرین مرحله است.
سرور شهیدان
حسین، سید الشهدا (حسین، سرور شهیدان) . حسین، امام سوم، با نشان عقیق و خون، سیمای مرکزی تاریخ شیعه باقی می‏ماند قبل از هر چیز به سبب رابطه خونی، حسین، پسر علی که پیکر خود را با پیکر فاطمه دختر پیامبر درآمیخت، سرور سروران است. مطمئنا علی محترم است، او نخستین خلیفه و نخستین امام است‏بنیانگذار امامت و کسی است که مستقیما از خود محمد تعلیم گرفت امام دیگری هم مورد احترام زیاد است: رضا، امام هشتم، برای این که در خاک ایران، در مشهد، یعنی یکی از والاترین نقاط زیارتی مدفون است. شمایل‏های علی و رضا که در بازارهای ایران فروخته می‏شود، دیدنی است، موهای بلند نرم، ریش بلند نرم، با هاله‏ای از نور. در نقاط دیگر، چنین شمایلی ممکن است تصویر مسیح جلوه کند. در بازار تبریز، می‏توان رضا را چون عیسی در روز سربرآوردن از گور مشاهده کرد: پاها از زمین جدا شده، آسمانی و دارای هاله.
اما حسن، فقط پیکر شهید شده در صحرای کربلاست. تصویری ندارد. هرگز. حسین همان کربلا است. در خانه یک آماتور که مجموعه قابل توجهی از شمشیرها و زره‏های ساسانی، کلاه خودهای صفوی، کاشی‏های عصر درخشان اصفهان، ظرف‏های مفرغ و مرمر و مینیاتورهای نادر گردآوری کرده بود، یک کپی از کربلا، در راس قرار داشت. سؤالی که در سکوت به عمل آمد چنین جوابی داشت: این قطعه باارزشترین قسمت مجموعه است. یک نقاشی رنگی بد است اما صاحب مجموعه، با غرور، به کمک ذره‏بین، سی هزار سوار یزید را که با دقت تمام نقاشی شده‏اند، مورد تحسین قرار می‏دهد. و یزید، پسر خلیفه اموی، فرد غاصب، که بی‏رحمانه حسین را به محاصره افکند. حسین، که سرنوشتش در اینجا، در شکنجه تشنگی به فرجام رسید. حسین، این سیمای نمونه، حیرت انگیز و کامل، یادآور شهیدان، که با رنجهای شدید درگذشت. جلجتای او سر از گور برآوردن نداشت. مراسمی که یادآور سوگ او است، مراسم ماه محرم، مراسم واقعی خاص مردگان، خاص مرگ او است. هرگز عید فصحی به دنبال نخواهد آمد.
حسین بالاتر از زینت تاج خداوند است. بالاتر از کسی است که اشک از چشم‏ها روان می‏کند، او سرور مردگان یا تجسم دلتنگی و رنج است. حسین نخستین قهرمان ملی ایران در عصر اسلامی است‏بر اثر نوعی رقابت است که پدرش علی، به عنوان نخستین امام تقدس می‏پذیرد. حسین با دختر آخرین پادشاه ساسانی یعنی یزدگرد سوم که در سال 651 درگذشت و در آن حال پسر تبعید شده‏اش به چین می‏گریخت، ازدواج کرد. حسین که خون پیامبر را در عروق داشت آن را با خون ایرانی، با خونی سلطنتی درآمیخت در ملتقای سلسله او کمال می‏پذیرفت. و شهادت او، حسین، قهرمان شیعه، قهرمان مالی را والا می‏گرداند. نصرانی مامور بریدن سر حسین در کربلا، می‏نالد: ای شاه، ای بزرگ، مرا به درگاه خود بپذیر او هرگز نخواهد توانست‏به این عمل شنیع دست زند. حسین سرور، سلطان، شاه شده است، اوجی تاکنون دور از دسترس.
تظاهر کنندگان در تمام شهرهای ایران تقطیع کنان بانگ برداشته‏اند: ما به دنبال حسین می‏رویم، ما راه حسین را دنبال می‏کنیم. خمینی وارث حسین است. مرگ بر شاه، مرگ بر یزید شاه فقط اصل معکوس حسین است، نه فقط اصل ابدی و زشتی بل ضد قهرمان ملی که خارجی نگهدار او است (شاه سگ زنجیری آمریکا) و بخصوص غاصب است: لعن و تکفیر بارها و بارها از طرف خمینی ادا شده است. غاصب بر حق بودن، مذهبی بودن و ملی بودن حسین را در مقابل او قرار می‏دهند. مردم هنوز فریاد می‏زنند: حرام زاده. این‏ها فقط با روشنایی اصول دوگانه سلسله‏ای که امام سوم معرف آن است می‏تواند توجیه شود.
حسین به سنت دیگری متعلق به تشیع مربوط می‏شود: خشونت مرگ بر اثر شهادت، که خود از خشونت افشای راز ناشی می‏شود. این موضوع که توسط شارحان شیعه گسترش یافته، یکی از تم‏های مورد علاقه آنان است: ما امانت رازهایمان را بر آسمان‏ها و زمین و کوه‏ها عرضه داشتیم. همه از پذیرفتن آن سر باز زدند، همه از پذیرفتن آن به لرزه درآمدند، لکن انسان پذیرفت آن را. انسان خشن و ناآگاه است. (1)
ترجمه دیگری می‏گوید: انسان ظالم و نادان گردیده.
شیعیان و امامان، عظمت و علو جنون انسان مسلمان را بر اساس این آیه بنیان نهاده‏اند: یارای پذیرفتن امانت الهی را داشتن و به وسیله رمز و راز به رمز و راز الهی مربوط شدن. اگر آدمی ظالم و ناآگاه نبود به درستی نمی‏توانست این امانت را بپذیرد. اما این ظلم و نادانی آدمی است که او را بر آن داشته که به این امانت‏خیانت روا دارد. از این ظلم فاحش است که در نظر شیعیان، ماجرای غم‏انگیز سرنوشت‏بشری زاده می‏شود.
یکی از سرنوشت‏های بشری، سرنوشت امامان، شهادت است. علی، به ضرب خنجر، حسن با زهر، حسین با شکنجه. به طوری که نقل شده، امام‏ها تا قرن دوازدهم با زهر نابود گردیدند. افتخار و سلام بر تو ای حسن، پسر فرستاده خدا، پسر امیر مؤمنان، پسر فاطمه رخشان امام امید... که بدی، محنت و درد را کشف کردی.
و برای رضا در یک زیارتنامه ذهنی طولانی که توسط نصیر طوسی در قرن سوم به افتخار چهارده معصوم تدوین گردیده چنین آمده است: ای خدای من افتخار و سلام ... بر سلطان بسیار مطهر، امام ستمدیده، شهید بر اثر زهر از پای درآمده.
این ظلم، این جنگ، بخصوص جنگ و فتح مسلحانه برای ایجاد امپراتوری خدا نیست، بل بیشتر دفاع، دفاع از ایمان تحت تسلط قرار گرفته، دفاع از جامعه دچار تهدید گشته از آن آشکار می‏شود و در این زمینه، اهل تشیع و اهل تسنن، همه از منابع قرآنی یکسانی بهره می‏گیرند. پسر یکی از آیت الله‏ها می‏گفت:
قرآن، قبل از هر چیز کتاب جنگ است. جنگ مسلمانان شیعه علیه نامسلمان. علیه شاه ولو این که جنگی با دست‏خالی باشد. علی شیخ الاسلام رئیس سابق دانشگاه تهران اضافه می‏کند: جهادی که تظاهرکنندگان از آن سخن می‏راندند از فتح و تسخیر ناشی نمی‏شد، بل از اعتقاد سرچشمه می‏گرفت. حسین، برای همه شیعیان تا پایان جهان، شهادت داده است. وظیفه بزرگ هر مسلمان دقیقا این است که در زندگی سیاسی و اجتماعی به دخالت‏بپردازد. خمینی در جهت همین سنت‏شیعیان عمل می‏کند. ملایی که در خاطرات خود به جست و جو می‏پردازد تعریف می‏کند: جزو سنت مسجد، از جمله در نماز روز جمعه و بیش از آن در ماه محرم، این بود که واعظ، تفنگ زیر بغل، البته به شکلی کاملا سمبولیک، به روی منبر برود. سمبولی که ایرانیها در ورای تعلیمات اکید قرآن در آن غرق شده‏اند. جنگ مقدس، ولی بدون اسلحه، بدون تفنگ و شمشیر. دفاع از اسلامی که مورد تهدید قرار گرفته، با تسلیم پیکر خود به شکنجه‏ها، با عرضه زندگی خود. تمام تفاوت شیعیان، که قوی‏ترین استعاره آن حسین است، همین است.
یک نویسنده ایرانی چنین به تفسیر می‏پردازد: یک فرهنگ خاص که عمر کشور ما را دارد. بعضی‏ها می‏خواهند تاثیر چشم اندازهای خشک، بی‏حاصل، معدنی، و درخشش وحشی و بی‏حرکت‏خود را در این بجویند. زمین‏های سوزان، کوهستان‏های سوخته، ناپذیرا، برهوت، صاف، ترکیده، سفید از نمک. خانمی از دوستان می‏گوید: ما این‏ها را از هزارها سال تماشا می‏کنیم... من خیال نمی‏کنم هیچ ایرانی حتی کمترین صوفی روزی احساس اضطراب‏آور شکنندگی خود در قبال پایداری این طبیعت هولناک را حس نکرده باشد.
در روزنامه‏های ایرانی به طور فراوان می‏توان اعلانی خطاب به پسری که پنج‏سال پیش درگذشته است‏خواند: تو ما را ترک کردی، قلب ما پیوسته گریان است، ما هم به زودی به تو خواهیم پیوست. ایرانی‏ها به جای آن که مردگان خود را پنهان کنند، آن‏ها را در خیابان، پیاده‏رو، مقابل مغازه‏ها و خانه‏ها اعلام می‏کنند. در شمال و جنوب شهر به طور یکسان، بناهای یادبودی به شکل تاج گل یا گنبدهای بزرگ، پر از لامپ‏های سرخ و سفید و سبز، گل و شاخه‏های سبز، شب‏ها در خیابان‏ها می‏درخشد. آیا این‏ها برای ازدواجی، برای جشنی است؟ نه، این‏ها حجله هستند، بناهایی از نور هستند که به یاد جوانی مرده ساخته شده‏اند حجله دقیقا اتاق زفاف او است که عکسی از جوان مرده نیز بالایش گذاشته شده است. سال ایرانی از سوگ به سوگ ادامه می‏یابد. رحلت علی، سالگرد رحلت‏حسن. سالگرد رحلت فاطمیه (2) خواهر امام رضا که مقبره‏اش در زیر گنبدهای قم پنهان شده است. سالگرد رحلت رضا که در فضایی در مشهد که ورودش بر غیر مسلمان ممنوع است مدفون شده. رمضان. این راه دراز مرگ را فقط چند عید مشخص می‏کند: عید فطر، به مناسبت پایان رمضان، عید قربان یا جشن گوسفند و نوروز، جشن سال نو.
نقل می‏کنند که بعضی خانواده‏ها هرگز از عزا بیرون نمی‏آیند آن‏ها را به نامی که معنایش تقریبا خورندگان خاک گورستان می‏شود می‏خوانند. یک روز عزای مذهبی است، پس از آن روز سوم، روز هفتم، روز چهلم سنتی، مراسمی برپا می‏شود. عزاها تند می‏رسند. عزای پسر عمویی که سه سال پیش مرده، عزای عمویی که سال قبل درگذشته. شاهدی دندان روی هم می‏فشارد و می‏گوید: مرگبار می‏شود.
مرگ و شهادت با هم درمی‏آمیزند. در دیار ما، یک مرده عادی هم اگر زندگی نمونه‏ای داشته باشد، شهید در نظر گرفته می‏شود. مگر خود زرتشت قدیمی‏ترین شهید ایرانی نبود؟ می‏گویند که او به دست تورانی‏ها به قتل رسیده است. باز افسانه می‏گوید: ولی بذر او که در اعماق دریاچه‏ای باقی مانده است در آن‏جا دخترکان باکره‏ای ببار می‏آورد که در آن غوطه می‏خورند. برای آن که آب، زمین و آتش - آتشی که خود عامل پاک‏کننده است - از آلودگی مصون بمانند، مزدائیان اجساد مردگان خود را در برج‏های خاموشی می‏گذارند. برج‏های غول‏آسایی که بر قله کوه‏ها بنا شده‏اند.
ای شاه بی‏سپاه که همه رهایت کرده‏اند...
مرگ با شکوه، مصیبت درخشان حسین است. نمونه است، زیرا قهرمان جوان، که حمایت‏یاران و برادران را دارد، می‏دانسته که به سوی سرنوشتی غم‏انگیز در حرکت است. محمد، علی و فاطمه را از موضوع آگاه کرده است. و فاطمه در بستر مرگ خود، آخرین خواسته خود را بیان می‏دارد، او به علی می‏گوید: صندوقچه دربسته‏ای خواهی یافت... سرخ رنگ است. سرخ خون رنگ. وقتی درگذشتم این جعبه را به خاطر بیاور روی سینه‏ام بگذار. زیرا می‏خواهم در روز قیامت قراردادی را که قیمت‏خون پسرم، خون حسین است و به یاری آن، تمام افراد قومم، حتی گناهکارترین آن‏ها بخشیده خواهند شد، در پای تخت‏خداوند بگذارم.
حسین که سرنوشتش پیشاپیش تعیین شده، همراه با افراد خانواده و یاران خود به سوی کربلا به راه می‏افتد. آن‏ها هفتاد تن هستند، هفتاد تن در مقابل سی هزار سواران یزید بی‏رحم که گروه کوچک امام سوم را در محاصره می‏گیرند و ده شب و ده روز، هولناک‏ترین شکنجه‏ها، شکنجه تشنگی را به او تحمیل می‏کنند ده روز شکنجه کربلا، جنگی بی‏اهمیت از نظر واقعیت تاریخی، به افسانه‏ای عالی و باشکوه، به بزرگترین تراژدی دنیای شرق بدل گشته است.
عباس، همراه حسین، می‏خواهد برای تسکین عطش دوست‏خود، آب بیاورد. مشک را در چشمه فرو می‏برد ولی یکی از افراد یزید دست راست او را قطع می‏کند. هنگامی که عباس می‏خواهد شمشیر بکشد، دشمن بلافاصله دست چپ او را هم قطع می‏کند زینب با حسین که در حال احتضار است وداع می‏کند. یاران او که مرده‏اند در اطراف او بر خاک خفته‏اند. زینب همراه با استغاثه‏ای هیجان‏آور بر او می‏گرید: ای شاه بی‏سپاه که همه رهایت کرده‏اند، آه‏های تو چون آتشی است که جان مرا می‏سوزاند... جان من بر لبانم است.
خواهر دلاور، خواهر شیفته. در میان شنهای صحرای کربلا عشق و مرگ از لب‏های خشکیده آن‏ها برمی‏خیزد. زینب: ای برادر گرامی، ای شاه دین... ای صبا، هیاهوکنان از میان صحرا بگذر و به نجف برو و به پدرم، علی، به این شیر درنده بگو که لحظه‏ای به این دشت‏شوم بیاید و نگاهی به حسین بیفکند...
ای عزیز، ای شاه تبعیدی و بی‏تکیه‏گاه، می‏خواهم گونه‏های غرق در روشنایی ترا، پیکر خوشبوی ترا ببوسم. بگذار باز هم هیبت‏با شکوه ترا نظاره کنم و جان در پایت‏بیفشانم... بگذار عطر گلوی ترا ببویم. حسین: ای فروغ دیدگان من، ای خواهر بینوا من اکنون نه یاوری دارم و نه یاری، و نه برادری، تو امروز هم قاسم من و هم اکبر من هستی.
و فاطمه، دختر پیامبر، سیاهپوش، از آسمان‏ها به زیر می‏آید تا بر پسر خود حسین که در زیر ضربات تقدیری ظالمانه از پای درخواهد آمد زار زار بگرید.
در خلال نه روز اول محرم، جلسات روضه، پیشگویی‏ها، اشعار شکوه‏آمیز، از پس هم می‏آیند: مؤمنان به این ترتیب، روز به روز، پیشروی به سوی احتضار را شاهد می‏مانند. در روز دهم، روز عاشورا، حسین کشته می‏شود، مراسم مرگباری که همراه تظاهرات عاشورا است قبلا توصیف شده است. درگذشته مردم فریاد می‏زنند: شاه حسین. تظاهر کنندگان به هنگام عزاداری محرم در دسامبر 1978، تقطیع‏کنان می‏گویند: شاه خمینی. تصاویر او در همه بازارها، آمل و تهران، در کردستان سنی مذهب، در سنندج همه جا زده شده، در کرمان، با قامت‏بلند، از بالای مسجد، بر شهر سایه گسترده است. تصویر خمینی که به صورت مهر بر دیوارها نقش می‏بندد یا با عجله با مداد نقاشی می‏شود، کاملا وارث حسین لقب می‏گیرد: امام خمینی.
خمینی یا وظیفه طغیان
شاه ایران، در مصاحبه‏ای که در اکتبر 1971 صورت می‏گرفت‏با این کلمات از آیت الله خمینی که از هفت‏سال پیش به عراق تبعید شده بود بدگویی می‏کرد: ملت ایران شخصی مانند خمینی را که اصل و نسب خارجی دارد، زیرا در هند بزرگ شده است، و گذشته از این به میهنی که پذیرفته جنایت روا می‏دارد، تحقیر می‏کند حتی گفته می‏شود که او مامور خریداری شده انگلستان است. او اجیر عراق هم هست.
اما غرب، حیرت‏زده، در سال 1978 کشف می‏کند که ایران کشوری مسلمان است. دقیقا روز هفتم ژانویه. روزی که روزنامه بزرگ اطلاعات نامه‏ای به قلم داریوش همایون چاپ می‏کند که کلمه به کلمه حرف‏های هفت‏سال پیش شاه را بازگو می‏کند. روز نهم ژانویه در قم، شهر مقدس، آیت الله روحانی، اطلاعات را در وسط مسجد پاره می‏کند، ملاها و مردم شهر، به عنوان اعتراض خاموش، در میان شهر قد علم می‏کنند. پلیس تیراندازی می‏کند و نخستین کشتار سال را به راه می‏اندازد. شهدای دوره‏ای را که بیش از پیش در خون فرو می‏رود، بر جای می‏گذارد. از این پس، چهل روز به چهل روز، شهرهای ایران عزاداری می‏کنند و برپا می‏ایستند. باز هم تیراندازی می‏شود. آهنگ تذکر شهدا و قربانی دادن، از این هنگام به مخالفان رژیم جسم و خون می‏دهد. دستکش دعوت به مبارزه پرتاب شده است (3). شخصیت دارای موهبت الهی، مردی که می‏غرد و تکفیر می‏کند، مردی که اسمش در تمام کوچه‏ها و خیابان‏های ایران به فریاد ادا شده است، بر اثر تقاص شگفت تاریخ، همان آیت الله خمینی است.
برای توجیه این ورق برگردانی که هیچ کس منتظرش نبوده، باید به سال‏های 1963- 1962 برگشت. در ماه ژوئیه 1963، در دوازدهمین روز محرم، پس از ده سال سکوت، آشوب‏هایی در خیابان‏های تهران درگرفت. شوفرهای تاکسی، که تمام شیشه‏های خود را پایین کشیده بودند به مردم خبر می‏دادند: خمینی را گرفتند. خمینی را گرفتند. آن وقت تهرانی‏ها در چندین نقطه شهر: خیابان ری، مقابل مجلس، میدان ارک، خیابان شاهرضا، جلوی وزارت دادگستری اجتماع کردند... روز بعد هم در اطراف دانشگاه. بازار می‏سوخت، ده‏ها حریق راه افتاده بود. خمینی در ماه محرم، در مساجد وعظ کرده بود: مرگ بر یزید. مرگ بر شاه، مرگ بر دیکتاتور در حدود پنجاه هزار نفر تظاهر کننده عکس‏های خمینی را سر دست گرفته بودند. ساختمان رادیو نزدیک بود تسخیر شود. آن وقت‏شاه به گارد سلطنتی، واحد برگزیده‏اش دستور شلیک داد. ارابه‏ها و زره‏پوش‏ها به سوی تظاهر کنندگان به حرکت درآمدند. خمپاره شلیک شد. توده نومید شده، به آتش سوزی دست زد و باز هم آتش زد. آسمان تهران غرق در دود شد.
حکومت نظامی اعلام گردید. قلع و قمع، شدید، بخصوص در حدود بازار و پارک شاه (4) عنان گسیخته آغاز شد. در قم، مشهد، کاشان و شیراز، تظاهرکنندگان با همین سرنوشت مواجه شدند. شاهدی اطمینان می‏دهد که تعداد چهار تا پنج هزار نفر بوده. فرقی نمی‏کند وحشیانه بوده است.
بنابراین، اعبار آیت الله خمینی، محبوبیت او، از پانزده سال پیش استوار می‏شده از زمان مرگ آیت الله بروجردی که در آن ایام قدرت بزرگ مذهبی در ایران بود، همه چیز به تزلزل افتاد.
این آیت الله مخالف نبود، و می‏گویند که حکومت هم برای او احترام قائل بوده است.
(برای وضوح بیشتر باید بگوییم که افسانه خمینی از سال 1953، زمان مصدق آغاز می‏شود. تعریف می‏کنند که روزی در ماه اوت آن سال، شاه که آماده فرار به رامسر و رم می‏شده، به دیدار بروجردی می‏رود که با او مشورت کند. در حدود چهل ملا که به عادت ایرانی‏ها روی قالی نشسته و به پشتی تکیه داده بودند، سرگرم صحبت‏با او بوده‏اند. با رسیدن شاهنشاه، آیت الله بروجردی و ملاهایش برخاسته و تعظیم کرده‏اند: سلام ... به استثنای یکی، که در آن زمان ناشناخته هم بوده، با سماجت، همانطور نشسته باقی مانده است: او خمینی بوده او این گونه توضیح داده: این شاه غاصب است. احترام گذاشتن به او کاری برخلاف مذهب است. خمینی که پس از تحصیلات مذهبی مدت‏ها در کشمیر اقامت داشته، در آن هنگام فقط یک ملای معمولی بود.) در سال 1960 بروجردی به شدت بیمار بود - او در سال 1961 درگذشت. آن وقت نبرد بر سر جانشین آغاز شد و جانشینی یکی از علمای بزرگ پنج‏یا شش سال طول می‏کشد. از فردای روز درگذشت، تمام شهرها عزادار می‏شوند. در حدود ظهر، علما و مردم در زیر گنبد مسجد بزرگ گرد می‏آیند. آن وقت مؤمنان با روحانیون به مشورت می‏پردازند: از چه کسی باید تبعیت کرد؟ اگر انتخاب یک صدا باشد، ملا بالای منبر می‏رود و اسمی را اعلام می‏کند.
این کار همیشه این قدر ساده و مستقیم نیست. و در این صورت مردم شیعه، محله به محله، شهر به شهر، با ملاها یا علمایی که عادت دارند از آن‏ها دستور بگیرند، مشورت می‏کنند. و انتظار می‏کشند که موافقت کلی نسبی حاصل شود. مؤمنان به رفتار بزرگان مذهبی چشم می‏دوزند تا نظر بدهند کدام ملا شایسته عنوان مرجع تقلید است. روشی بین انتصاب و به رسمیت‏شناختن مستقیم است. زیرا رهبران مذهبی به سهم خود اقتدار بسیاری برای پذیرفتن فرد جدید در میان خود دارند. و این امر، در مواردی می‏تواند به آتش رقابت‏ها دامن بزند.
در میان جانشینان ممکن بروجردی، کسی که هنوز هم امتیازهای هوش و ظرافت و فرهنگ او گرامی داشته می‏شود شریعتمداری است. در سال‏های 1960 او جوان‏ترین، فاضل‏ترین تطابق یافته‏ترین فرد با ضروریات جامعه‏ای است که به سوی مدرنیسم می‏رود. شریعتمداری که تا سال 1946 رهبر مذهبی تبریز است و از طرف آذربایجانی‏ها مورد احترام و مداهنه قرار دارد، عالی‏ترین نمونه آیت الله‏های شهری است که زیرکی و هوشیاری‏اش با عالم ذهنی بازاری‏ها درمی‏آمیزد. او در سال 1960 آشکارا اظهار تمایل می‏کند که یک مدرسه مدرن تاسیس کند و یک هفته‏نامه مذهبی انتشار دهد او پس از سالهای جنگ دانشجویان مدرسه‏های قرآنی را بر آن می‏دارد که در دانشگاه هم درس بخوانند. شریعتمداری آن چنان که هست، هنوز هم سیمایی از یک ملای روشن عرضه می‏کند.
او به همان اندازه که مذهبی است، فیلسوف هم هست، فربهی او، ریش سفید او، نگاه هوشیارانه او، یادآور نمایش سنتی فرزانگان در مینیاتورهای ایرانی است.
پس از آن نوبت‏به آیت الله حکیم می‏رسد که به نوعی شماره 2 است. اما او خیلی پیر است و به شاه نزدیک می‏شود. در آن ایام او در نجف واقع در عراق اقامت دارد. سپس روحی (5) که دینامیک‏تر است و در همان ایام اعلام می‏کند: شاه از دین بیرون است. از دین طرد شده است. در مقابل همین آیت الله است که در اواخر سال 1978 شهبانو فرح می‏آید و سر فرود می‏آورد تا دست او را ببوسد و دعا کند. در این فاصله روحی بر اثر فشار حکومت عراق و اطرافیان خود بر سر عقل آمده است. پس از او، میلانی، آیت الله بزرگ مشهد، آزادیخواه و اهل سیاست است. او پس از آن که یکی از مسؤولان جنبش مشروطه 1906 می‏شود، در سال 1953 طرفدار پرحرارت مصدق می‏گردد. میلانی نزد یاران صمیمی خود اعتراف می‏کند که دلبستگی او به اسلام اصلا فلسفی است. او در خلال صحبت‏های کاملا خصوصی تایید می‏کند که به تدریج می‏توان با چادر سرکردن مبارزه کرد و دانشکده‏های مختلط را مجاز شمرد. عده‏ای هم مدعی نقش والای آیت الله گلپایگانی (که خیلی در بازار آن زمان نفوذ دارد) و آیت الله نجفی مرعشی هستند. از خمینی چندان صحبتی نمی‏شود، او در ردیف ششم و هفتم قرار می‏گیرد.
هنگامی که این مسائل جانشینی مطرح است، دو واقعه در قم روی می‏دهد و شهر را به آشوب می‏کشاند. برای نخستین بار دولت از انتخابات انجمن‏های ولایات سخن می‏گوید. و طرح قانون در این زمینه شرکت زن‏ها را پیش‏بینی کرده است. میلانی نظر مساعد دارد. بروجردی و گلپایگانی مخالفت می‏کنند. خمینی موضعی انتخاب نکرده است. به طرح اول، طرح دومی درباره محدود کردن مالکیت زمین افزوده می‏شود. پس از آن مدتی دراز درباره موضع مذهبی‏ها راجع به اصلاحات ارضی که از طرف علی امینی تدوین شده بحث می‏شود. رهبران مذهبی، سالها از طرف دولت متهم می‏شوند که موضع ارتجاعی انتخاب کرده‏اند از فئودال‏ها دفاع می‏کنند. در عوض مخالفان، در این موضع، سرکشی شیعیان در مقابل رژیم را تمیز می‏دهند.
در آن هنگام، مساله با عبارات خاصی مورد بررسی قرار می‏گیرد: اراضی حرم وجود دارد که تابع اساسنامه خاصی است و تولیت آن‏ها از هفت قرن پیش به یک خانواده واگذار شده است و منافع آن‏ها به حفظ مکان مقدس فاطمیه (6) خواهر امام هشتم، رضا، که در مشهد مدفون است - و نیز به صدقات همگانی و حفظ مدارس مذهبی اختصاص یافته است. حرم نوعی زمین مقدس است که محصول آن، به نحوی سمبولیک، از طرف پاک‏ترین فرد فاطمیه توزیع می‏شود. دربار، مانند رضا شاه پدر، میل دارد ایران را غیر مذهبی کند و این مناطق تاریک را که مکان‏های مقدس، معرف آن‏ها هستند، محدود گرداند. شهر قم سر به شورش برمی‏دارد. دکانها و بازار برای دو یا سه روز تعطیل می‏کنند. بروجردی تلگرام اعتراض آمیزی به عنوان شاه مخابره می‏کند و در می‏گذرد. آن وقت دولت وضع قاطعانه‏ای اختیار می‏کند و بر خلاف سنت کاملا معمول - مشورت با آیت الله اول - یک رئیس پلیس، یک فرماندار جدید تعیین می‏کند، خانواده متولی حرم را بدون نوعی محاکمه خلع می‏کند تا بر املاک فاطمیه یک مدیر غیر روحانی وفادار به شاه بگمارد.
اعتراض قم گسترش می‏پذیرد و به اعتراض دانشجویان پایتخت پیوند می‏خورد. خمینی ربط دهنده این ماجرا است. پس از آن که پلیس به مسجد (7) فیضیه هجوم می‏برد و هجده ملای جوان را می‏کشد خمینی دو تلگرام برای شاه می‏فرستد. در تلگرام اول استرداد زمینهای حرم را به متولیان چند قرنه‏اش طلب می‏کند. در تلگرام دوم، رئیس پلیس قم را آشکارا متهم می‏کند و او را به عنوان مسئول آدم‏کشی در نظر می‏گیرد آن وقت واقعه‏ای حیرت‏آور روی می‏دهد: برای نخستین بار دانشجویان مخالف دانشگاه تهران اعلامیه یک ملا را تکثیر می‏کنند. در دویست هزار نسخه ولی دانشگاه برای افراد مذهبی جوان که در مدارس قرآنی قم یا مشهد هستند احساسی جز تحقیر ندارد. در عوض ملاهای جوان، فرو رفته در خود، با عقده حقارت واقعی سر می‏کنند.
افسانه ناچیزی نبوده: افراد مذهبی را لاابالی یا انگل می‏خواندند. ریاکار هم. آن‏ها با تایید خشونت‏های رضا شاه که در اوایل دهه 1930 تصمیم گرفته بود پارس را به زور مدرن کند، فاصله زیادی ندارند. در حدود سال‏های 1928- 1925 رضا شاه پوشیدن لباس اروپایی را به مردان تحمیل کرده بود ایرانی‏ها شلوار گشاد، لباس ملی واقعی را که در زمان مصدق دوباره آشکار شد، رها کردند. و نیز عمامه و شبکلاه را. مخالفان شاپو، که روحانیون در راس آن‏ها بودند، اعتراض کردند.
در مشهد دولت‏به صراحت رفتار کرد، ملاها را گرد آورد و به زور لباس روحانیون را از تنشان کند. پس از آن رضاشاه به قسمت دشوارتری روی آورد: چادر. و در خلال یک مراسم افتتاحیه رسمی، خودش سرمشق شد. شاه با زن و دختران سر برهنه‏اش حضور یافت. عکس رسمی برداشته شد و دستور داده شد که همه ایرانی‏ها از آن‏ها تقلید کنند. با دست‏خود یکی از علما را که در قم اعتراض کرده بود کتک زد. در تهران زنهای چادری در اتوبوس‏ها و بعد در تاکسی‏ها و در درشکه‏ها جایی نداشتند. سینما و دکان بر آن‏ها ممنوع شد. بالاخره پلیس در وسط خیابان آن‏ها را می‏زد و چادر از سرشان برمی‏داشت. بعضی زن‏ها تعریف می‏کنند که دو یا سه سال نتوانستند از خانه بیرون بروند. مردی که امروزه کامل مردی است تعریف می‏کند که در سال‏های 1960 در ساعات نماز در دانشگاه هدف چه خفت‏ها و کنایه‏ها قرار گرفته است. به همین جهت او عادت کرده بود در تهران راه درازی طی کند تا مخفیانه و در حالی که مراقب اطراف است، به مسجدی برسد.
اما اکنون برای نخستین بار پس از مصی پیر، یعنی مصدق در مقابل شاه مقاومت صورت می‏گیرد و صاعقه خمینی نامیده می‏شود. دانشجویان تهران، دسته دسته به قم می‏روند و از او دیدن می‏کنند می‏گویند چشم‏های ملاها از تعجب مثل بشقاب گرد شد. از این پس، مدارس قرآنی، بخصوص مدارس قم، پر از دانشجویانی می‏شود که تحقیقات و مطالعات مذهبی می‏کنند بازاری‏ها هم که ناراضی هستند سخنگوی خود را یافته‏اند وضع اقتصادی در این زمان با فاجعه فاصله‏ای ندارد. در شب دهم محرم یا عاشورا، در ژوئیه 1963 خمینی در مقابل صد هزار نفر زیر گنبد قم وعظ می‏کند. کلمات او چنان تند و خالی از احترام است که صاعقه خشم حکومت. شاه را برمی‏انگیزد. او وقتی از شاهنشاه صحبت می‏کند چنین می‏گوید:
این فرد معمولی کوچک گمان می‏کند به هر کاری مجاز است و خود را صاحب مملکت می‏داند. یک اشاره انگشت ما کافی است تا ملت او را جارو کند. در همان شب عاشورا، پلیس به اقامتگاه خمینی هجوم می‏برد تیراندازی می‏کند و بیست و چهار نفر از اطرافیان او را می‏کشد آیت الله توقیف می‏شود. این رشته باروتی است. در روز دوازدهم محرم، تهران غرق آتش و خون است. در قم، خاطره خلق می‏خواهد بگوید که ملاهایی از هلیکوپترها به درون دریاچه نمک واقع در چند کیلومتری شهر مقدس افکنده شده‏اند. هیچ ایرانی، حتی غیر مذهبی، وجود ندارد که از این جاده بگذرد و این را برایتان تعریف نکند.
خمینی در زندان است، شورش‏ها با خون به شکست انجامیده تهران یک بار دیگر تحت‏حکومت نظامی است. رهبران مذهبی، به هدایت میلانی، به راه می‏افتند. آن‏ها سه ماه در تهران می‏مانند تا خواهان آزادی خمینی شوند. در حقیقت آن‏ها خشمگین هستند. آن‏ها چنین قضاوت می‏کنند که صحبت‏های مسجد قم ناشی از تحریک بوده است. بالاخره، حکومت آیت الله جوشی را آزاد می‏کند. به یک شرط فوری: او سکوت کند. این شرطی است که با علمای دیگر هم شده است. خمینی، خشمگین از میلانی و شریعتمداری که، خیلی راه مسالمت در پیش گرفته‏اند. عازم قم می‏شود. ولی او تقدیس یافته است. یک ساعت پس از آزادی‏اش، هزاران مؤمن، خانه‏ای در داودیه (8) را که او در آن به سر می‏برد محاصره می‏کند.
دو یا سه ماه بعد، دولت قراردادی با آمریکا منعقد می‏کند. بنابراین قرارداد، آمریکایی‏های مقیم ایران از موافقتنامه 1928 وین استفاده می‏کنند. و این امر به معنای اعطای مصونیت‏سیاسی به آن‏ها است و از جمله مزایای دیگر، یکی هم این است که اگر آن‏ها مرتکب جرمی شوند، محاکم ایرانی آن‏ها را مجازات نمی‏کنند. خمینی بار دیگر در مسجد قم به غرش درمی‏آید: اگر فردا یک نفر ایرانی یک سگ آمریکایی را کشت ممکن است محاکمه شود. اما اگر یک نفر آمریکایی شاه را کشت نمی‏توان او را محاکمه کرد. این بار او تبعید می‏شود. دولت او را به ترکیه تبعید می‏کند و در آنجا وی را نامطلوب می‏خوانند: بالاخره در نجف عراق مستقر می‏شود. در جوار آرامگاه علی.
او چهارده سال در آن جا می‏ماند. در ابتدا سایر رهبران مذهبی زندگی را بر او دشوار می‏کنند. در درجه اول حکیم که به رژیم وفادار است و پس از حوادث 1963 هیات و شکوهی یافته است.روحی نیز زندگی جهنمی برای خمینی ترتیب می‏دهد. از او متنفر است دانشجویانی وجود دارند که از مرز می‏گذرند تا از خمینی که در تئوری تخصص دارد (او حقوقدان نیست) تعلیم بگیرند و ملا شوند. اما افراد مذهبی منابر و مدارسی را که از صدقات اسلامی بهره می‏گیرند در اختیار دارند. به محض این که طلبه‏ای بخواهد در کلاس خمینی شرکت جوید، آیت الله‏های دیگر هزینه تحصیلی‏اش را قطع می‏کنند.
از حدود 1965 صدای خمینی کمتر شنیده می‏شود.در ایران بهبود وضع اقتصادی آغاز شده. و آن طور که خیلی از ایرانی‏ها تعریف می‏کنند شعار روز هر کس یک پیکان می‏شود. سال‏های بعد از 1963 سال‏های سکوت هولناکی است. سکوت سانسور و فشار، و نیز سکوت مصرف. خلاء سیاسی وجود دارد که چریک‏های نومید را به نبرد مسلحانه می‏کشند. گاه به گاه، خمینی از نجف، صدایش را به گوش‏ها می‏رساند. علیه اعدام‏های 1970 و در بسیاری از اعلامیه‏ها، از جمله در 1971، 1973 و 1975 می‏گوید: سکوت به سقوط و خودکشی ملتی بزرگ منتهی می‏شود. او تقیه را که مترادف عدم، فاعلیت‏شده است مورد استفاده قرار می‏دهد. او عقیده دارد که وقت آن رسیده که رو در روی مبارزه کرد، و جامعه در خطر است. او ندای بزرگ، حکم را که فقط آیت الله اول، آیت الله عظمی می‏تواند ادا کند، بر زبان آورده است. او نقش خود را با امام، رهبر و حامی جامعه، یکی گردانده است. روح الله موسوی خمینی، رهبر شیعیان شده است. از بس برای ما تکرار کرده‏اند که نباید در کارهای دولت دخالت کرد به ما قبولانده‏اند که این وظیفه ما است و این یگانه مسؤولیت ما است و ما نبایستی علیه دولت مبارزه کنیم، در حالی که از ابتدا ماموریت علما این بوده که طغیان کنند و با نظام‏های استبدادی بجنگند.
مرد تبعیدی، در سال 1977 آخرین عناوین اصیلزادگی را دریافت می‏دارد: عنوان شهید را. پسرش در شرایط مشکوکی می‏میرد سرگذشتی که شاهدی تعریف می‏کند چنین است: تا ساعت ده و یازده شب او با ما صحبت می‏کرد. در عین سلامت‏بود.بعد به کتابخانه رفت، و در آن‏جا هم او را کاملا عادی دیدم. روز بعد، فقط جسدی در کتابخانه یافتیم - به همان اندازه می‏توانم تصور کنم مرگ شریعتی، هر چند که ساواک او را شهید کرده، طبیعی بوده که مرگ پسر خمینی را طبیعی بدانم، اعتقاد قلبی من این است که او کشته شده. خمینی هرگونه تشریح را رد کرده، برای این که اسلام مخالف آن است. اما این پسر چه به عنوان مشاور پدر و چه اداره کننده دارائی او در سال‏های تبعید، نقش مهمی داشت. دولت‏با هدف قرار دادن او، درست عمل می‏کرد. او خیلی باهوش و مؤثر بود. در سال 1977، خمینی نه تنها فرد خیلی پاک، مانند امام‏ها است، بل مانند امام حسین، آزارهای مرگ اعمال شده از طرف عوامل بدی، ظالم‏ها و کافرها را نیز شناخته است.
پی‏نوشت‏ها:
1. این سطور ترجمه آیه 72 از سوره 33 (سوره الاحزاب) است که ذیلا نقل می‏شود:
«انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.» [مترجم]
2. در اصل به همین صورت ذکر شده است.
3. اشاره به دوئل اروپایی‏های قرون گذشته است که شخص برای دعوت رقیب به مبارزه، دستکش خود را به صورت او می‏افکند.
4. تصور می‏رود مراد نویسندگان کتاب پارک شهر بوده است.
5. تصور می‏رود مراد نویسندگان آیت الله خویی باشد و ذکر روحی اشتباهی بیش نباشد.
6. در اصل به همین صورت ذکر شده.
7. در اصل مسجد فیضیه ذکر شده است.
8. در اصل «قیطوریه‏» ذکر شده که درست‏به نظر نمی‏رسد.

رهبری امام خمینی (ره)3



منابع مقاله:
انقلاب اسلامی و چرایی و چگونگی رخداد آن، جمعی از نویسندگان ؛


امام خمینی در روز 30 شهریور 1281 ه.ش - 24 سپتامبر 1902 م. - در شهرستان خمین به دنیا آمد.پدرش آیت الله سید مصطفی موسوی، از معاصرین آیت الله میرزای شیرازی، پس از آن که سالیانی چند در نجف اشرف، علوم اسلامی را فرا گرفته و به درجه اجتهاد نایل آمده بود به ایران بازگشت و در خمین، پیشوایی اهالی آن دیار را بر عهده گرفت.در حالی که بیش از پنج ماه از ولادت «روح الله‏» نمی‏گذشت، سید مصطفی موسوی به علت مبارزه و مقاومت علیه زورگویی‏های اشرار منطقه، به قتل رسید.
امام خمینی در دوران نوجوانی، قسمتی از معارف متداول روز و علوم مقدماتی و سطح حوزه‏های دینیه را نزد علمای آن دیار فرا گرفت و در سال 1298 ه.ش عازم حوزه علمیه اراک شد.اندکی پس از هجرت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی از اراک به قم - نوروز 1300 ه.ش - امام خمینی نیز رهسپار حوزه علمیه قم گردید و به سرعت مراحل تحصیلات تکمیلی علوم حوزوی را نزد استادان حوزه قم، از جمله میرزا محمد علی ادیب تهرانی، آیت الله سید محمد تقی خوانساری، سید علی یثربی کاشانی و آیت الله حائری یزدی، طی کرد.هم زمان با فراگیری فقه و اصول، به فراگیری ریاضیات، هیئت، فلسفه اسلامی و غرب، اخلاق و عرفان، نزد اساتید مشهور آن زمان پرداخت.
امام خمینی در شرایطی دیده به جهان گشود که ایران یکی از سخت‏ترین ادوار تاریخ خویش را تجربه می‏کرد.شکست نهضت مشروطیت، کودتای رضا خان، جنگ جهانی اول و دوم، نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران، از جمله حوادث و وقایع مهمی بودند که‏امام خمینی تا پیش از آغاز نهضت در سال 42 تجربه کرده است.در دوران اقتدار رضا شاه، امام خمینی از نزدیک با مخالفان روحانی رضا خان، یعنی حاج آقا نور الله اصفهانی، (1) مجتهد بافقی (2) و سید حسن مدرس، (3) آشنا و درباره مسایل سیاسی آن دوره به گفت و گو می‏پرداخت.
در سال‏های پایانی حکومت رضا شاه، امام در مدرسه فیضیه درس فلسفه، عرفان و اخلاق می‏گفت و ضمن آن مسائل سیاسی را نیز مورد توجه قرار می‏داد.لکن شرایط اختناق آمیز آن دوره به گونه‏ای بود که ایشان برای تعطیل کردن درس خود تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر از تغییر مکان درس و تدریس در خفا گردید.محصول این تلاش‏ها، پرورش افرادی هم چون شهید مرتضی مطهری بود.
امام خمینی در اولین متن سیاسی خود - کشف الاسرار در سال 1322 ه.ش. - که در پاسخ به شبهات کتاب اسرار هزار ساله حکمی زاده منتشر کرد، فجایع سلطنت 20 ساله پهلوی را افشا کرد و با دفاع از اسلام و روحانیت‏به پاسخگویی به شبهات پرداخت و در همین کتاب ایده حکومت اسلامی و ضرورت قیام برای تشکیل آن را مطرح ساخت.
یک سال بعد - اردیبهشت 1323 ه.ش - امام خمینی نخستین بیانیه سیاسی (4) خود را صادر کرد.این بیانیه، ضمن فراخواندن عالمان مذهبی و جامعه اسلامی به قیام عمومی، بر این نکته تاکید می‏کند که قیام پیامبران برای تغییر شرایط سیاسی و اجتماعی مردم، قیام برای خدا بود اما هنگامی که قیام برای نفس باشد، نتیجه‏ای جز حاکمیت‏بیگانگان و عوامل آن‏ها مانند رضا شاه بی سواد ندارد.
در آغاز دهه 30، امام خمینی ضمن درس‏های فقه خود، به مساله ولایت فقیه نیز پرداخت.ایشان در بحث اجتهاد و تقلید، در تبیین وظیفه مجتهد، فرمودند: یکی از مقامات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمانروا بودن است.این منصب در زمان غیبت از آن فقیه جامع الشرایط است.
پس از رحلت آیت الله حائری، - 1315 ه.ش - آیات عظام حجت، صدر و خوانساری به مدت هشت‏سال سرپرستی حوزه علمیه قم را به عهده گرفتند.امام خمینی بر این باور بود که مرجعیت‏باید دارای اقتدار و نفوذ باشد و از آن جا که تنها آیت الله بروجردی را بر این امر توانا می‏دانست.برای اقامت آن فقیه وارسته در قم و تثبیت مرجعیت وی بسیار کوشید.
امام خمینی با درک نقش و اهمیت‏حوزه‏های علمیه، چنان می‏اندیشید که حوزه علمیه قم برای تضمین حیات و پرهیز از مشی مصلحت گرایی در برابر حکومت‏های وقت، به تحول ساختاری نیازمند است.وی، در تعقیب این اهداف، در سال 1328 ه.ش با همکاری آیت الله مرتضی حائری - فرزند آیت الله شیخ عبد الکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم - طرح اصلاح اساسی ساختار حوزه علمیه را تهیه و به آیت الله بروجردی ارائه کرد.این طرح از سوی شاگردان امام و طلاب روشن ضمیر مورد استقبال و حمایت قرار گرفت، ولی با کارشکنی و جو سازی مخالفان دخالت‏حوزه در سیاست رو به رو شد و جامه عمل نپوشید.
آیت الله بروجردی در موارد بسیار، از امام به عنوان یکی از مشاوران بر جسته خود، بهره می‏برد.هنگامی که زمزمه تشکیل مجلس مؤسسان - 1328 ه.ش - برای تغییر موادی از قانون اساسی - دادن حق انحلال مجالس به شاه - مطرح شد، شاه برای جلب موافقت و کسب اطمینان از عدم مخالفت آیت الله بروجردی، وزیر کشورش دکتر اقبال را به قم فرستاد.امام از سوی آیت الله بروجردی به طور رسمی با دکتر اقبال به مذاکره پرداخت و در نهایت‏با لحنی تند و قاطع به وزیر کشور گفت:
ما به شما هرگز اجازه چنین تغییر و تبدیلی در قانون اساسی را نمی‏دهیم، زیرا این گونه تغییر، افتتاحیه‏ای جهت دستبرد اساسی به قوانین موضوعه این کشور خواهد شد و به دولت فرصت‏خواهد داد که هر وقت و هر طور که سیاست و منافع او اقتضا می‏کند در قانون اساسی دست‏ببرد و طبق اغراض و امیال خود، قانونی را ملغی و قانون دیگری را جعل نماید. (5)
سید احمد خمینی فرزند امام خمینی در این باره می‏گوید: بر اثر قضایای سیاسی که در زمان آقای بروجردی اتفاق افتاده بود، امام از طرف مرحوم آقای بروجردی و علما مامور شد با شاه صحبت کند.نظر مراجع و علما این بود، نماینده‏ای برود و حرف ما را صریح و پوست کنده به شاه منتقل کند و این کار از کسی غیر از حاج آقا روح الله (خمینی) بر نمی‏آید و ایشان طی دو ملاقاتی که با شاه انجام دادند، حسابی بر نقطه نظرات مراجع و علما تاکید کردند و به شاه درباره عاقبت‏سیاست‏هایش هشدار دادند. (6)
در سال 1340 دو حادثه ناگوار اتفاق افتاد.آیت الله بروجردی در دهم فروردین رحلت کرد و آیت الله کاشانی در اسفند همان سال سرای خاکی را وداع گفت.با فقدان آن‏ها رژیم شاه تحرکات تازه‏ای را آغاز کرد.تلاش برای تجزیه مرجعیت و انتقال کانون آن به خارج از ایران بخشی از تحرکات دربار بود که در کنار شتاب گرفتن روز افزون اجرای رفرم‏ها و تغییرات مورد نظر امریکا تحقق یافت.
2. اندیشه سیاسی امام خمینی (ره)
چنان چه پیش‏تر اشاره شد امام در اولین کتاب خود - کشف الاسرار - ضمن حمله‏ای شدید به سیاست‏های رضا شاه، به طرح اجمالی ولایت فقیه پرداخت.امام در این کتاب نهاد سلطنت را مشروط بر آنکه شاه به وسیله مجمعی از مجتهدان واجد شرایط و پیروان فقه اسلامی انتخاب شود و فقط تا زمانی که امکان جای گزین کردن نظام بهتری پدید آید مجاز شناخته است. (7)
و 35 سال بعد، خود او اعلام کرد که چنین امکانی فراهم آمده است.
دیگر عناصر اساسی اندیشه سیاسی حضرت امام را در کتاب ولایت فقیه یا حکومت اسلامی ایشان می‏توان یافت که به صورت سلسله درس‏هایی در سال 1349 در نجف ارایه شده است.هدف این کتاب، روشن ساختن این آموزه است که علما وارثان اقتدار سیاسی دوازده امام علیهم السلام هستند.
به طور کلی این کتاب را می‏توان در سه سطح عمده معرفی کرد: 1.این که سلطنت‏به طور اساسی و بنیادی محکوم است.حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و امام حسین علیه السلام هر دو خواهان بر چیده شدن نظام‏های سلطنتی روم و ساسانی و اموی بودند. 2.قوانین اسلام شامل همه دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود نیاز دارد.این قوانین عادلانه‏اند و از منافع‏مستضعفان در مقابل قوانین ظلم و جور حمایت می‏کنند.قوه مقننه و اختیار تشریع در اسلام تنها به خداوند متعال اختصاص دارد.از این جهت در حکومت اسلامی باید به جای قانون گزاری، مجلسی برای پیاده کردن احکام اسلامی داشت.جامعه اسلامی، برای پیاده کردن این قوانین و جلوگیری از انحرافات، نیازمند به وجود رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه گرامی علیهم السلام بود.پس از آن‏ها این وظیفه فقهای اسلامی است که جانشین آن‏ها باشند.
3. اسلام به واسطه مرام‏های انحرافی که در ایران به وسیله قدرت‏های امپریالیستی تشویق می‏شود در معرض خطر جدی است. علما وظیفه دارند که اسلام را از انحرافات پاک کنند و جنبه‏های سیاسی و اقتصادی پیام الهی قرآن را بر مردم عرضه کنند.اسلام را باید، به خصوص بین طبقه تحصیل کرده و دانشگاهی معرفی کرد. (8)
3. تحلیلی بر رفتار سیاسی امام پیش از آغاز نهضت
برای بسیاری از پژوهش‏گران تاریخ معاصر ایران، این پرسش مطرح است که چرا امام خمینی پیش از سال 41 و در زمان مرحوم آیت الله بروجردی نهضت‏خود را آغاز نکرد؟ برای پاسخ بدین پرسش، سه عنصر اساسی مؤثر بر رفتار سیاسی امام باید مورد بررسی قرار گیرد.این عناصر عبارت است از:
اعتقاد به حرکت از طریق مرجعیت عامه، امام بر این باور بود که باید زمینه را برای حاکمیت مراجع دینی فراهم آورد و از اقتدار مرجعیت‏حمایت کرد.بر همین اساس، چه در زمان آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری و چه در زمان آیت الله بروجردی، بر خلاف کسانی که لب به انتقاد از این دو مرجع بزرگ می‏گشودند، پیوسته از آنان حمایت می‏کرد.او می‏دانست اگر موقعیت مرجعیت تخریب شود، در حقیقت دیواری که می‏شد برای کنترل دولت‏ها پشت آن پناه گرفت، تخریب شده است.در نگاه وی اصلاح امور مسلمانان تنها از دست کسی بر می‏آمد که بر مسند مرجعیت عامه تکیه زده، بیش‏تر مردم ولایتش را پذیرفته باشند.
هر چند برخی از مراجع، به دلیل محدودیت‏های موجود، تحرک سیاسی قابل توجهی نشان نمی‏دادند، ولی امام معتقد بود که تضعیف مراجع، فرصت‏بیش‏تری در اختیار رژیم‏های حاکم قرار می‏دهد تا سیاست‏های ضد دینی خود را دنبال کنند.امام خمینی، در پرتو شناخت عمیق از منابع اقتدار در جامعه ایران و تجربه‏های کامیابی و شکست جنبش‏ها و حرکت‏های اصلاحی، بر این اعتقاد بود که وادی اصلاح امر مسلمانان و سرفراز ساختن اسلام و امت اسلامی را بدون مرکب مرجعیت نمی‏توان پیمود.
بیگانگی حوزه‏های علمیه با سیاست، فضای آن روز حوزه، فضایی بیگانه با مسائل سیاسی بود و بر چسب خطرناک آخوند سیاسی ابزاری برای منزوی کردن روحانیان آگاه به شمار می‏آمد.
رژیم و وابستگان آن، که حضور قدرتمند مراجع را مانع اقدامات سیاسی خود می‏دیدند، شعار جدایی دین از سیاست را تبلیغ می‏کردند.این اقدام در حوزه و روحانیت مؤثر افتاده بود، چنان که امام می‏فرماید:
مهم‏ترین حرکت، القای شعار جدایی دین از سیاست است که متاسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه‏ای کارگر شده است تا جایی که دخالت در سیاست دون شان فقیه و ورود در معرکه سیاسیون، تهمت وابستگی به اجانب را به همراه می‏آورد...عده‏ای مقدس نمای واپسگرا همه چیز را حرام می‏دانستند...خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختی‏های دیگران نخورده است. (9)
بر این اساس، امام شکستن این جو در درون حوزه را گام نخست مبارزه تشخیص داد، زیرا اگر سد افرادی که به آمیختگی دین و سیاست اعتقاد نداشتند، شکسته نمی‏شد، مبارزه با خود کامگی دربار معنایی جز نبرد هم زمان در دو جبهه دشوار نداشت.امام خمینی، در کتاب حکومت اسلامی، از آن دوران چنین یاد می‏کند:
روزی مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای صدر و مرحوم آقای خوانساری - رضوان الله علیهم - برای مذاکره در یک امر سیاسی در منزل ما جمع شده بودند.به آنان عرض کردم که شما قبل از هر کار تکلیف این مقدس نماها را روشن کنید.با وجود آن‏ها مثل این است که دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دست‏های شما را گرفته باشد.این‏هایی که اسمشان «مقدسین‏» است - نه مقدسین واقعی - و متوجه مفاسد و مصالح نیستند، دست‏های شما را بسته‏اند و اگر بخواهید کاری انجام بدهید، حکومتی را بگیرید، مجلسی را قبضه کنید که نگذارید این مفاسد واقع شود، آن‏ها شما را در جامعه ضایع می‏کنند. (10)
ضرورت تربیت نیروهای متفکر و انقلابی، امام خمینی با درک این ضرورت که هر گونه تحول و انقلاب، نخست‏باید از حوزه روحانیت آغاز شود، برای ایجاد تحول و اصلاح در درون حوزه و ایجاد بستری مناسب برای شکل گیری مبارزه‏ای عمیق و فراگیر، به تربیت نیروهای آگاه، متفکر و انقلابی پرداخت.یکی از پژوهشگران تاریخ انقلاب اسلامی در این باره می‏گوید:
ایشان در کلاس‏های درس فقه خود که معمولا مهمترین موضوع در برنامه‏ی درسی حوزه‏ها محسوب می‏شد، الهام بخش و تعلیم دهنده نسل کاملی از علما بود که بعدا به سازمان دهندگان انقلاب تبدیل شدند.مشخصه بارز درس‏های او، توانایی عجیب او در ارتباط دادن فقه با عرفان و ملاحظات عقلانی و سیاسی بود. (11)
نتیجه تربیت نیروهای متفکر، انقلابی و کار آمد در سال‏های 56 و 57 آشکار شد.در این سال‏ها که اوج درگیری نیروهای انقلابی و رژیم سلطنتی بود، امام توانست، با بهره برداری از نیروهای تربیت‏یافته، پیش از پیروزی انقلاب، نهضت را از انحرافات احتمالی حفظ کند و پس از پیروزی، راه نفوذ بیگانگان در ساختار شکل گرفته جدید را ببندد.
4. روش‏های مبارزاتی امام خمینی (ره)
امام خمینی در جریان مبارزه، روش‏های مبارزاتی ویژه‏ای را به نمایش گذارد که به بخشی از آن‏ها اشاره می‏شود:
اعتقاد به حرکت و بسیج مردمی، امام با اعتقاد راسخ به نقش کلیدی مردم در سرنگونی نظام شاهنشاهی، به طور مستقیم با آن‏ها سخن می‏گفت و آنان را به مبارزه تا پیروزی فرا می‏خواند.وی با توجه به رابطه معنوی شیعیان و مرجعیت، آحاد ملت را علیه وضع موجود بسیج کرد.
برخورد قاطع و اعتماد به نفس کامل، امام در جریان انقلاب، با قاطعیتی منحصر به فرد، بر نابودی رژیم و پدید آوردن نظامی مبتنی بر شعارهای انقلاب تاکید می‏ورزید، به گونه‏ای که همگان باور داشتند وی به هیچ وجه و با هیچ فشاری کوتاه نمی‏آید. (12)
این رفتار الگوی مردم‏قرار گرفت و در تشکیل و تشدید روحیه انقلابی در آن‏ها سودمند افتاد.امام در جریان انقلاب پیوسته وعده پیروزی می‏داد، در برابر نغمه‏های ناسازگار با مواضع اعلام شده می‏ایستاد و هشدار می‏داد. (13)
جذب ارتش، امام چنان باور داشت که بدنه ارتش، افسران و درجه داران آن، به مردم مسلمان کشور تعلق دارند.بنابر این از درگیری ملت و ارتش جلوگیری می‏کرد و ارتشیان را به سر پیچی از فرمان سران و پیوستن به ملت فرا می‏خواند.بدین ترتیب، مردم به پای ارتش گل می‏ریختند و شعار ارتش برادر ماست‏سر می‏دادند و ارتشیان نیز گروه گروه ارتش را ترک می‏گفتند. سرانجام با پیوستن همافران نیروی هوایی به انقلاب، نهضت‏به پیروزی نزدیک شد.
عدم همگرایی با جریان‏های انحرافی، امام با توجه به عملکرد گذشته نیروهای چپ، می‏گفت:
ما با مارکسیست‏ها کار نمی‏کنیم.ما به آن‏ها اعتماد نداریم.آن‏ها از پشت‏به ما خنجر می‏زنند.ما اسلام را می‏خواهیم، آن‏ها دشمن اسلامند. (14)
خیانت‏های حزب توده، وابستگی این حزب به اتحاد شوروی، وابستگی گروه‏های دیگر چپ به بیگانگان و بیگانگی ایدئولوژی و اندیشه آنان با فرهنگ مردم ایران همواره سبب سوء ظن عمومی و طرد آنان از سوی مردم شده است.البته انقلاب، آن‏ها را تحمل کرد و تا زمانی که علیه مردم دست‏به اسلحه نبرده بودند یا جاسوسی‏شان برای بیگانگان، فاش نشده بود به آن‏ها فرصت عالیت‏سیاسی و فرهنگی داد. شناخت و خنثی‏سازی توطئه‏ها، امام خمینی در شناخت و خنثی‏سازی توطئه‏ها بسیار توانا بود. پیام سرنوشت‏ساز وی در برابر نقشه شوم دشمن در 21 بهمن 57 بر درستی این سخن گواهی می‏دهد. برابر اسناد موجود، در آن روز دولت‏ساعت منع عبور و مرور را 5/4 بعد از ظهر اعلام کرد تا در خلال آن، ارتش در نقاط حساس شهر مستقر شود و با دستگیری و اعدام سران انقلاب، نهضت را سرکوب کند. (15)
این توطئه با فرمان تاریخی امام که به سرعت‏به اطلاع مردم تهران رسید، خنثی شد. پیام چنین بود:
اعلامه امروز حکومت نظامی خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند. (16)
پی‏نوشت‏ها:
1. در سال 1306 علمای اصفهان به رهبری آیت الله حاج آقا نور الله اصفهانی در اعتراض به اقدامات رضا شاه، دست‏به هجرت به قم و تحصن در این شهر زدند، هجرت و تحصن 105 روزه علما در قم، سرانجام با عقب نشینی ظاهری رضا شاه و شهادت مشکوک آقا نور الله اصفهانی به پایان رسید.
2. وی در اعتراض به ورود غیر محجبه خانواده رضا شاه به حرم حضرت معصومه علیها السلام توسط رضا شاه به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت و زندانی شد.مجتهد بافقی با وساطت آیت الله حائری از زندان آزاد و به شهر ری تبعید گردید.
3. امام خمینی در سنین جوانی به تهران می‏رفت و با شرکت در مجلس شورای ملی، مذاکرات مجلس و سخنان مرحوم مدرس را پی گیری می‏کرد.
4. متن این بیانیه که در کتابخانه وزیری شهرستان یزد نگاه‏داری می‏شود در مجله حضور، ش 9 و صحیفه نور، ج 1، ص 3 و 4، چاپ شده است.
5. روحانی، پیشین، ج 1، ص 102.
6. مجله حضور، ش 1، ص 9.
7. امام خمینی، کشف الاسرار، ص 176.
8. امام، حکومت اسلامی، صص 33، 53، 60 و 177.
9. کوثر، ص 38.
10. امام خمینی، حکومت اسلامی، ص 172.
11. سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، پیشین، ص 304.
12. در این جا ذکر نمونه‏ای از قاطعیت امام سودمند می‏نماید: «امام از ملاقات با هر شخصی که مسؤولیت‏سیاسی داشت، قبل از آنکه از آن پست استعفا دهد، خودداری می‏کرد.تقاضای بختیار برای ملاقات به همین دلیل رد شد، اما سید جلال تهرانی، رییس شورای سلطنت که برای دیدار با امام به پاریس رفته بود، پس از این که به او گفته شد باید استعفا دهد و شورای سلطنت را غیر قانونی بخواند و چنین کرد، توانست‏با امام ملاقات کند.استعفای سید جلال تهرانی از شورای سلطنت، پیروزی بزرگی برای ملت ایران بود» .
13. برای مثال «بازرگان که از خطر درگیری و کودتای نظامی بیمناک بود در آذر 57 شخصا راهی پاریس شد تا آیت الله خمینی را به مصالحه راضی کند.او می‏گوید: من تصویر وحشتناکی از آن چه در نظر خود مجسم می‏کردم، خطر جنگ داخلی و کشتار بی حد و حساب را برای آیت الله خمینی تشریح کردم.ولی آیت الله در پاسخ من گفت: حرکت انقلاب به نقطه اوج خود رسیده و آتش انقلاب روشن شده...وقتی که من از آیت الله سؤال کردم آیا شما به پیروزی مردم بی سلاح در برابر ارتشی که تا دندان مسلح است، اطمینان دارید؟ آیت الله با اطمینان خاطری سری به علامت تصدیق تکان داد و گفت: بهتر است‏شما به جای این حرف‏ها صورتی از اسامی کسانی که می‏توانیم برای تصدی امور به آن‏ها اعتماد کنیم، تهیه کنید» . (محمود طلوعی، داستان انقلاب، ص 548) 14. آئین انقلاب اسلامی، (آراء برگزیده امام خمینی)، ص 386.
15. مدنی، پیشین، ص 467.
16. احمد خمینی، آن روزهای خدایی (یادمان هجدهمین سالگرد پیروزی انقلاب)، ص 12.